X
تبلیغات
در ابتدا کلمه بود ....
گفتگو با شما

دراین پست می توانید نظرات خود را در مورد وبلاگ با من در میان

بگذارید و یا به ایمیل من ارسال نمایید.

Masoudvaj@yahoo.com

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 13:20 توسط سید مسعود میرجعفری |



                                         يك پذيرايي دونفره

: براي غذا هنوز وقت است؟.

: نه!. شما مي توانيد با ما غذا بخوريد .

:همين يك ساعت پيش يك چيزي خوردم .

:خوب است بايد هرچه زودتر ميزشام را بچينم . كمي سيب زميني سرخ كرده با سس فلفل . مي دانيد فلفل اشتها را تحريك مي كند . بعد هم چند تكه گوشت بريان با خيارشور و سس قرمز و البته مقداری هم سالاد.عاليه . شما حتماً با ولعي تمام آن را خواهيد بلعيد . آدم هايي شبيه شما را زياد ديده ام ، اول تعارف مي كنند سپس مثل يك گاو غذا مي خورند .

"مزاح ."

: می بخشید با این حرفها  برای خودم دردسر درست می کنم . می دانید من آدم شوخ طبعی نیستم .

"صداي كشيده شدن صندلي از كنار ميز"

: پيشبندتان. يادتان نرود. لباستان گران قيمت است . اگر لك بيفتد پاك نخواهد شد .

" چند تك سرفه "

" صداي كشيدن غذا وبرخورد كارد و چنگال "

"يك اسب ازكنارميزمي گذرد و همان جا مابين پله ها فرو مي رود "

همه چيز چوبي ست، سقف ،كف پوشها ،ديوارها ،حتي تمام مبلمان خانه. با ا نگشت به ميزفشاروارد مي كنم درون ميز فرومي رود دوباره امتحان مي كنم ، خواب نيستم ،همه چيز تحت كنترل است. مرد دارد يك ريزحرف مي زند . با وقار است ومرتب چنگال را روي گوشت مي گذارد وبا متانت هرچه تمام ترقسمتي ازگوشت را جدا مي كند. چنگال را نزديك دهانش مي برد. گوشت آهسته آهسته جويده مي شود .

" يك كالسكه با چندين مسافر كه تا روي سقفش هم نشسته اند ازسراشيبي زمين بيرون مي آيد و داخل شومينه گم مي شود . "

: نوشيدني. چند جرعه اي اگربنوشيد درحضم غذا كمكتان مي كند. لطفاً جامتان را.

: ميل ندارم، ليموناد  لطفاً .

:چقدر شما كم لطفي مي كنيد. بنوشيد ، سرحال مي شويد .

" صداي به هم خوردن در ، كسي روي سقف راه مي رود . لوستر تكان مي خوردو نور روي ميز غذا جابه جا مي شود "

فرشته ها دارند بال بال مي زنند ، سايه ها را مي گويم روي يكي از آنها مي نشينم پدركمكم چوب ماهيگيري را گرفته . سعي كن بايد بكشيمش بالا چه ماهي بزرگي وبالاخره موفق مي شوم صداي دست زدن مادر توي گوشم مي پيچد حالا ماهي داريم ،يك كباب ماهي عالي با اينكه اگر او نبود موفق نمي شدم اما وقتي گفت مرد شدي يادم هست چند تار مو زير بغلم روید بعد هم به سراغم آمد. چیزی طول نکشید تنها به اندازه به هم خوردن پلکهایم. وقتي ازش سوال كردم انگشتهای سفید و کشیده اش را درهم گره کرد. لبهایش را به دندان گزید . خندید گفت: عاشق شدي.

: نترسيد اين اتفاقها براي اين خانه عادي ست. هراز گاهي بي آنكه خودشان را نشان دهند اول روي سقف راه مي روند. بعد آرام یکی شان، فرقی نمی کند. بستگی به تفکرتان دارد. ازپله ها می اید پايين. صندلي روبه روي شما را كنارمي زند. شروع مي كند به غذا خوردن. رؤيتش نمي كنيد. ا ما او. باور کنید دوستتان دارد.   

" صداي جا به جا شدن صندلي "

حالا او مقابلم روي صندلي نشسته . خودش است ، مرد هرچه مي خواهد فكركند . «عزيزم چرا دست دست مي كني غذا از دهان مي افتد. » سينه هايش همراه با شانه هاي ظريفش مي لرزد، لبخند مي زند درون فرورفتگي گونه هايش غرق مي شوم. خودش است همان که سالها منتظرش ماندم . با همان لباس . اصلا انگار گذر زمان برای شما تاثیر خودش را نگذاشته . دارد لبخند می زند . همان لبخندهای همیشگی . کارد را درون کاسه سالاد فرو می کنم شروع می کنم به بریدن . میزبان با نگاهی تند اما متین نگاهش را می اندازد به صورتم . به خودم می ایم . چنگال را فرو می کنم درون قطعی گوشت بریده شده .

: از اندام شما خوشش آمده. همچنيين لباسها و آن ساعت جيبي ، طلا ست ، چيزهاي قيمتي نظرش را جلب مي كند . لطفاً ساعتتان را بگذاريد روي ميز ، زنجيرش يادتان نرود . كمي سس بزنيد ، نترسيد چاق نمي شويد . به سلامتي .

" صداي برخورد جامها به هم "

: عيبي ندارد بعضي مواقع پيش مي آيد بعداً خورده هايش راجمع مي كنم ، از جام ايشان استفاده كنيد .

دستهاي سفيد وكشده اش زير پنجه هاي سختم مي تپد انگار قلبش را آنجا پنهان كرده باشد. با چشمهاي رنگيش اشاره مي كند ، جامش را هول مي دهد طرف من .

"صداي به هم خوردن پنجره ها كولاك ازسقف می ریزد داخل. هواي سرد زمان را منجمد مي كند "

دستم يخ زده. قدرتش را ندارم ، پدر ساعدم را مي گيرد. به صورتم زل مي زند. از نگاهش مي خوانم. بله. پدر مرد شدم. وجام را از آ نجا كه رد لبانش مانده سرمي كشم.

" به تنهايي مي خندد "

: باید چیزی را برایتان پوست بکنم . آنقدر که تحملش آسان شود. همه خانه ها. بله درست شنیدید . مثل هم اند.  ا ما این یکی انگار یک کمی...

: متفاوت

: نمی شود گفت. اما راستش را بخواهید. در این خانه چیزهای سرگردان زیادند. وحتی گاهی شده است که زمین یعنی همین پارکتها دهان باز کرده اند و میزرا با تمام محتویاتش بلعیده اند . گوشتها ،سالاد، حتی جامها. بستگی به مهمانش دارد . می دانید خیلی مهم است . باید خیلی مراقب باشید دارید به چه فکر می کنید. اما یک چیز همیشه ثابت است. ان هم آنکه می آید. از سقف . روی صندلی مقابل تان می نشیند . این داستان را برای همه تعریف نکرده ام  ارزشش را نداشته اند . مهمانهای زیادی مثل شما روی همین صندلی که اکنون هستید نشسته اند. اتفاقا همگی غذاهای یکسانی داشتند . گوشت، سالاد و چند جرعه نوشیدنی . ا ما چرا ؟!. نمی دا نم. تصمیم گرفته ام برای شما تعریف کنم . قبلا اینجا خانه ای بوده است پر از زنهای مجرد . می فهمید که .حالا هم هستند . هر کدا مشان که می رود چیزی از خودش بر جا می گذارد . مثل یک سایه . روح چیز مزخرفی است. نه اینکه اعتقاد نداشته باشم .دوست ندارم به این نام صدایشان زنم . سایه بهتر است . اینها همه جا پرسه می زنند . صاحب خانه آدم شیادی بوده . دختران تازه به بلوغ رسیده را می دزدیده یا شایده هم نه. می خریده . چه فرقی می کند از کی . از هرکس که پول برایش مهم بوده .

: شاید هم محتاج

: می توانسته ، این جوریش هم ممکن است . هر کس که محتاج بوده . بعد هم اینجا نگه شان می داشته . ان پایین توی زیر زمین چاهی است عمیق. می گویند !. شایعه است می فهمید که . می انداختدشان داخل چاه ،وقتی دیگر کاری ازشان بر نمی امده . مثل یک اسب. پیر که می شود یا نه انگار ساق پایش بدجوری شکسته . باید گلوله خالی کرد توی جمجمه اش . درکش برای شما زیاد سخت نیست. اینها گرسنه اند . احتیاج به غذا دارند. من هم به پول . پول چیز کثیفی است .بایدچیزی را صریحاً اعتراف کنم. ادم گاهی وقتها بوی گند که چه عرض کنم می شود لاشه. همین چند روز پیش یک اسب که همیشه خدا هم شر ط بندی را می برد پایش شکست ان هم از ساق . حیوان بیچاره . صاحبش دلش نیامد اما یکی حاضر شد این فدا کاری را بکند . ماده بود . سرش را برید . بعد هم نشسصت کنار استبل. های های گریه گرد .

" صدای خنده سالن را پر می کند. چند رقصنده با لباسهای باله مندرس انگار که از توی قبر بیرون آمده باشند عرض سالن را طی می کنند. "

: هرچند وقت که مهمان دارم یکی از آ نها پیدایش می شود . می نشیند روی همین صندلی که الان نشسته . رسم مهمان نوازی است. دیگر عادت کرده ا ند. کاری نمی شود کرد . یک جوری دستمان با آنها توی یک کاسه است . می شود گفت شراکت . من غذای آنها را تامین می کنم . آنها هم پول جیبم را . جامتان که خالیست!. تعارف نکنید . من مرد مهمان دوستی هستم . بفرماید .

نوش جان ، چقدر خوش شانسيد . تا به حال چنين اتفاق جالبي رخ نداده بود هميشه سخت بود . به خود نگیرید. دیگران را می گویم. سخت ودشوار. بايد خيلي وقت صرف مي كرديم تا از جام ايشان مي نوشيدند .اما شما . برایم خیلی جالب است . راحت تسلیم شدید. زهرش کاریست. به خرا فات که عقيده نداريد ، اول ازدهانتان وارد مي شود. بعد سريع مي نشيند درون معده ، درد. نه، تنها براي يك لحظه از مغزتان چيزي كنده مي شود. زيرپايتان خالي كه شد. دانه دانه رگها تان را تصرف مي كند. به سلول كه رسيد كار تمام است. شما چقدر ساكت هستید . به اينجا كه مي رسد بعضي ها بلند می شوند و با صداي بلند فریاد می کشند. چیزی آنطرف تر از تعجب!. گاهی هم فحاشی می کنند. چه زشت . بی کلاس واژه ی مناسب تری است.  تعدادي هم باور نمي كنند. پوستخند مي زنند . شما كه گرسنه نبوديد ! داريد مي تركيد . كيفتان را مرحمت مي كنيد .

: صداي كنده شدن چيزي درون مغزم. 

سایه ها تمام اتاق را پر کرده ا ند.  پدر هم هست. می گوید: شهامت داشته باش .

" یک ماهی نُوک قلاب آخته به کرم را گازمی زند"

همین بود. به همین راحتی. سرم افتاده بود روی بشقاب غذا. هنوز تکه ای از گوشت نیمه جویده مانده بود توی دهانم. محتویات جام از روی میز شره کرده بود روی پارکتها . مرد داشت محتویات جیبم را خالی می کرد .هر آنچه که او را خوشبخت می کرد. خوشبخت!. فکر می کنم باید با آن جمله ای بسازم باید همه چیز کامل شود . حالا او خیلی می توانست خوشبخت باشد .

                                                        

 

 

                                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1392ساعت 21:54 توسط سید مسعود میرجعفری |

             پیرزنی با لباسی از گلهای ارغوانی

 

چقدر روز است نمی دانم اما تا چشم بازکردم همین طور است . از شیرکوه گرفته تا کوهای خرانق سرا پا در مه فرو رفته . مدام درون بخاری غلیظ و چسبناک راه می روم . خیابانها را بالا وپایین می کنم . هرجا که سر بر می اورم مرطوب است . دسته های کوچک بزرگ از پرنده های دریای از بالای سرم می گذرند .کاغذهای روزنامه توی دکه بلوار دانشجو از بس خیس خورده انگشهایت را رنگی می کند .لباست به تنت می چسبد و از همه بدتر زود بوی گند می گیری . ماشینها با چراغهای روشن مسیرشان را طی می کنند . راننده ای را سراغ نداری که توی این هوا بتواند اینقدر تند برود . اما اینها می روند . بدون انکه با هم برخورد کنند .

 توی تاکسی پشتم به روکش صندلی چسبیده از همه جا دارد بخار می ریزد تو .انگار ارواح بر شهر هجوم اورده اند. هرکس درگوشه ای دارد بلند بلند چیزی می خواند  . می گویم صدای رادیو را کمی بیاورد پایین . حوصله ام نمی شود اینها که هر روز دارد تکرا می شود . حتی از توی آینه هم  رخست نمی دهد .گاهی هست .گاهی نیست . وا رفته است پشت فرمان . مثل کوفته قل قلی های که وردش را نخوانده باشند . نمی دانم چه سری توی انها هست که هر وقت مادرم درستشان می کند کلی با خودش خودگویه می کند . این بار اینها را نخوان هیچی نمی شود ؟. و نگاهش مثل خزیدن بی امان مه است زیر پوست. کف دستهایش از بس قلش داده، سبز شده . لبانش مدام به هم بافته می شود .

 میدان مارکار. راننده پایش را گذاشت روی ترمز. تاکسی به خودش پیچ وتابی داد و ایستاد. همانجور که پیدا نبود دست کوتاه و فربه اش را خم می کند به سمتم. چند دقیقه ای بیشتر  به هفت نمانده. کتفش پیدا نیست، تنها بازو و آرنج وپنجه هاش پیداست. پولهای مچاله شده می چسبد به پنگالهاش . میزنم به چاک . نمی شنوم که بگوید .اما توی چشمهایش چیزی هست که انگار دارد داد می زند ." گم شو !."

 نگاهم را میدوزم به برج ساعت دارش و درختان کاجی که بلند تر از ان سرخم کرداه ا ند از چهارطرف . یشمه ها تا نوک برج بالا رفته اند .درختها لیز و فرو رونده . پرنده ها شروع می کنند به خواندن .دسته های کوچک وبزرگ هرجا نگاه می کنی سر برده اند زیر بال هم وهمه وهمه در مه ای غلیظ. کادوی برای روز تولد . هیچ وقت نشده که بازش کنم . رطوبت هوا و اسرار بر لیز بودن. حسی ناجور. چندش آورتر از ین نمی شود . قورباغه ها دارند از یشمه های برج بالا می روند. باید سریع خودم را بکشم آنسوی میدان، تند به ا ندازه رفت و برگشت زبان چسبناکشان .

 گمانم می شناستم . هاله ای است با پیراهنی با گلهای ارغوا نی با صورتی نامفهوم .از کنارم می گذرد . خودش نیست . هیچ وقت خودش نبوده .این توهم ازمن جدا نمی شود. چسبیده به قسمتی از مغزم که انتظار درونش وِک وِک می کند. سالهاست که دارد تکرار می شود . از زمان مرگ پدرم که او هم روایتی است از پدرش. این ارث لعنتی ماننددردی لذت بخش یقه ام را رها نمی کند. شده است حکایت این مه که تا یادم هست و یادمان هست  دست از کویر بر نمی دارد .

  چقدر هر روز و هر روز باید بیایم نبش مغازه کفش ملی و آخرسر با پاهای بلند تراز دستانم از اینجا دورشوم . بعد هم بگویم حتما فردا . آخَرسَر، تب زیرگُذر همه چاراهها را فرا خواهد گرفت . نرسیده به میدان چارراهی است که بالاخره به سراغش خواهند آمد . دل و روده اش را بیرون می ریزند و داخلش را با کاه پر می کنند . تکلیفش معلوم است خودش است دارد مشکوک می زند . آخرهرچیزی تاریخچه ای دارد این میدان هم مستثنا نیست. اعداد در رخوت ثانیه ها پا به سن گذاشته اند. مقصر هوا است . توی شهر ما ا نقدر رطوبت هست که احتیاج به باران نیست . مناره های امیرچقماق و مسجد جامع وهرچه بادگیر است در مه ای طولانی فرورفته است . می گویند این میدان وجودش یک جورهای به چهار راه بستگی دارد .یا یک چیزهای اینجوری مثلا تهدید .شاید یکی گوشی تلفن را بردارد . الو میدان .شما خیلی کوچکتر از آنی که مشکل ترافیکی درست کنی. باید حلت کرد مثل یک کله قند توی مراسم سوگواری .و تو هم هی ساعتت را به صدا در آوری . پنجرهای چوبیت را به هم بکوبی وبه شعر نوشته های کاشی های آبیت اشاره کنی . خیالت تخت ا نقدر یشمه ها از اطرا فت بالا ا مده ا ند که فکر نمی کنم پرژکتورها بتوانند به نمایشت بگذارند. اما چیزی هست روایتهای که خیلی ها هر وقت ساعت هفت بار صدایش را در می آورد چشم هایشان را می بندند. تا نبینند پیر زنی با لباسی از گلهای ارغوانی همیشه نبش آ نجا که الان کفش ملی ست پیدایش بشود. بعد هم مستقیم طوری که به ذهن سپردنش آسان نیست به برج نزدیک شود. چفت در را باز کند.داخل که شد تا حالا هیچکس ندیده بیرون بیاید. مثلا و قتی چند سال پیش مشغول حفر زیر گذر مخصوص عابر پیاده بودند. یکی از کارگرها که صبح زودتر از وقت معمول سر کارش حاظر می شود به چشم خود دیده است که میدان با آن برج و همه درختهای کاجش از نظر ناپدید شده. بعد هم هرچه خواسته است که آن را توجیه کند نشده. این داستان سالهای سال قبل هم تکرار شده است. همان سالی که ماشینهای گریدر برای ایجاد چهار راه مذکور دور هم جمع شدند. و آن روز را ننده یکی از ماشینها، همراه مهندس ناظر حوالی ساعت پنج صبح برای بازدید آمده بودند و بحث بالا گرفته بود. که اینجا را یعنی قسمت چپ میدان کمی بالاتر از کفش ملی را می بایست تیغ بیندازند. ناگهان آسمان ترک بر می دارد و مه مانند شکافته شدن آبها ا نگار پیامبری اعصایش را زده باشد به دریا از دو طرف باز می شود. بعد هم میدان، با تمام تعلقاتش نا پدید می شود. زنی با لباسی بلند پر از گلهای ارغوانی چون هاله ای از غبار نبش اینجا که حالا مغازه کفش ملی ست پیدایش می شود. تنها چیزی که بخاطرشان می ماند قیافه ای عبوس با صورتی برا فروخته. گویی از آتش. آ نها از ترس تا چهارراه می دوند .گریدر را رها می کنند. به چهار راه نرسیده همه چیز به حالت اولیه بر می گردد. آنچه لازم به توضیح است اینکه تمام وکمال وجه گریدر مفقود شده را از مهندس و را ننده اش گرفتند و بعد هم به جرم دزدی از ا موال شهرداری از کار بی کارشان کردند. پدرم می گفت: هیچ وقت گریدر یافت نشد.

تاکسی سریع توی مه گم می شود .با نگاهم تعقیبش می کنم . دیگر جز نور قرمز چراغ خطر از آن چیزی باقی نمانده .به اطراف نگاه می کنم .همه مکان ها ،مغازه ها همانطور بوده است که می بایست باشد.  شیشه تلفن دستیم را می کشم به پشت کتم. انجا که گمانم می رود رطوبت کمتری دارد . نگاهی به ساعت می ا ندازم .  هنوز هفت بار صدایش در نیامده. آمده ام سر قرار. انگار یک جعبه سنجاق به بدنت فرو کرده باشند .انگشتهایم به هم چسبیده . بازش که می کنم شده است پنجه پای پرنده ای دریایی. چهل سال بیشتر از پدرم عمر کرده ام. لباسهایم به پوستم چسبیده. باد که می آ ید مغز استخوانهایم ترک بر می دارد. کمی آ ب رفته ام . شده ام مخروبه های خشتی بافت تاریخی . دارد روی گمبد های پشتم جلبکهای دریایی می روید . یکی از دور توی عمق هاشور خورده دیدم پیدایش می شود. خودش است بالاخره آمد می دانستم. از توی جیبم ساندویچی از کوفته های قل قلی بیرون می آورم . گاز می زنم . مزه اش در تنم می نشیند. تکیه می دهم به دیواری لزج. پراز لشمه های تازه از راه رسیده . نئونهای کفش ملی روشن می شود. نگاهی به ساعت می ا ندازم. وقتش است. باید هفت بارصدایش درآید. از لای شاخ و برگ کاجها، پرندها با بال های به هم چسبیده شروع می کنند به بال زدن. میدان زیر نورا فکنها سر خم می کند . صدای بوق ماشینها سرسام آور است. صدای ساعت می پیچد دور لزجی هوا. حالا هفت بار نواخته است. کوفته قل قلی ها توی گلویم سنگ می شود. هوا در منگی خودش می ماند. پرنده ها شروع می کنند به بالا رفتن. مه سرا پا میدان راپر می کند  . میدان درون هیاهوی پرنده ها گم می شود .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 22:30 توسط سید مسعود میرجعفری |

                                                                                                                                                                                                                                                                 آن قدروحشت زده بود که نتوانست جلوخودش را بگیرد. رنگش پریده بود و توی چشم هاش زردی می زد بیرون. شکمش کمی آمده بود جلو. به اندازه ای که نشده بود دکمه کتش را کامل ببندد. ابروهای پرپشتش را درهم کشید. انگار از آسمان ارّاده های ماشین باریده باشد. نه شاید هم چیزی در مایه های خارپشت. از بس خودش را می خاراند گفتیم ما هم خودمان را هیجان زده نشان دهیم. بعد باهمان حال که از شدّت هیجان داشتیم می ذمردیم با فریاد گفتیم: چی شده !؟ با لکنت زبانی که گرفته بود گفت: آقا نصرت! گفتیم: مرده؟! گفت : نه، اسب زائیده .

                                                                      

  سکوت

نگاهامان چفت شد روی دهان هم. روی آروارّهایی که قفل شده بود. انگارتمام خانه های دنیا شب بندهاشان را انداخته بودند. بعد هم مثل اینکه توپ شلیک کرده باشند با هم یکصدا فریاد زدیم. اسب! و او که دیگرحالش جا آمده بود خواست کمی وقار همیشگیش را حفظ کند پس پایین کتش را مرتب کرد یعنی گوشه کتش را گرفت وکشید به سوی پایین. بعد هم دست برد توی موهای مشکی سفید پرپشتش و شروع کرد صدای اسب درآوردن. حالت عجیبی داشت. مانده بودیم چه کنیم. آنقدر که گفتیم نباید خودمان را می زدیم به هم دردی. آخر او آنچنان که نشان می داد وحشت زده نبود. تنها شور افتاده بود به جانش مثل یک جور دلپیچه.

 

جّو یک جورهای آرام شده بود. شنیده بودیم آقا نصرت حامله است. بعضی حرفها، می دانید که؛ بعضی حرفها گوش به گوش می چرخد. این از آن حرفها بود. من که هرجای دنیا بروم جانم در می آید برای شنیدن ماجراهایی که اتفاق افتادنش بعید است. اما گاهی این بعید کار دست آدم می دهد. وقتی خوب نزدیکش می شوی می بینی چقدرطبیعی است حتی از آب میوه توی پاکتهای هموژنیزه هم طبیعی تر است. آخر آنها تنها نوشته های رویشان نشانه کیفیتشان است اما این یکی نه فرق می کند. یک کره اسب سالم وجان دار است . دارد سعی می کند روی پاهای خودش بایستد. می توانی به پوستش دست بکشی واگر از لزجی بدنش حالت بد نشود سر بزرگ و متعارفش را بگیری توی بغل .

کل ماجرا از این قرار است. همه چیز در کوچه پس کوچه های محله بادگیرگاه اتفاق افتاد. همان محله ای که آقا نصرت در یکی ازخانه های کاه گلی با دیوارهای بلندش زندگی می کرد. آن شب هوا خیلی سرد بود آنقدرکه سنگ ترک بر می داشت. چراغ اتاق پنج دری روشن بود و هرکسی داشت کار خودش را انجام می داد. توی اتاق مجاور دیگی بزرگ روی اجاق قُل می خورد. حوله تمیز و چند لنگ هم توی تاقچه آماده گذاشته شده بود. حبیب ا... خان مرتب دور حیاط قدم می زد ودست بود که می زد پشت دست. نعره های آقا نصرت تا دوردست ترین ستاره بالا می رفت. آقا حشمت که توی اتاق، بالای سرزائو ایستاده بود، صورتش شده بود عین پولاد قرمز. کاری دستش بر نمی آمد. بیچاره منوچهری؛ دائم بین اتاقها دررفت و آمد بود. زنهای مربوطه هم دور دیگ آب چنبره زده بودند و انگار که نذری شان ته نگیرد؛ گاهی یکی کمچه ای چیزی می کشید داخل دیگ. ناگاه آقا حشمت فریاد زد. تا آنجا که می توانست فریاد زد. اما نه تا آن اندازه که آقا نصرت صدایش را برده بود بالا. آقا حشمت پای راستش را گرفت و آقای منوچهری پای چپش. بیچاره حبیب ا... خان کُرّه را کشید بیرون. سر تا پاش ازخون  پر بود. آقا حشمت گفت: چه جفت بزرگی!. وقتی همگی حواسشان خوب جمع شد. شروع کردند به فریاد زدن. آنقدر که از ستاره آقا نصرت هم صدایشان بیشتر بالا رفت.

 

 وحشت زده .

همگی از اتاق دویدند بیرون. هیچ کس حاضر نشد تا دوباره برگردد. آب گرم وحوله های تمیز همانجا توی اتاق مجاور بی مصرف ماند. کُرّه روی قالی درست زیر همانجا که که یک لامپ ازسقف آویزان است به دنیا آمد .

 

این تصور که دنیای ما به شکل عجیب و غریبی دردناک است، سرتا پا وجود حاضران درخانه را گرفت. به صورتی که زنها ورم کردند. نه آن جورکه فکرکنید مثلا آثارش در دور چشم و بعضی از این جور جاها پدید آید. نه، آنقدر ورم کردند که به آسانی با تمام وزنی که داشتند از زمین جدا شدند. انگار که با هیدروژن بادشان کرده باشی. چهار زن مثل بالونهای تبلیغاتی آرام آرام اززمین فاصله می گرفتند. 

 

حالا دیگر از این داستان سالها می گذرد وکمتر کسی یاد دارد که چنین رویدادی توی شهر ما رخ داده. شهری چسبیده به کویر لوت. با بادگیرهای بلند. لبریز از گنبدهای خشتی. تپه های شن. وقتی خودت را می سپاری به آنها انگار اقیانوس درونت به افق پیوند می خورد. انگار همیشه آن زنها، چهار تن رو به ستاره ها دارند بالا می روند.

 زنها پس از دیدن آن چه روی داد، پریده بودند توی حیاط. دست پاچه. امان ازخانه های سنتی. همیشه وقتی داری در آنها زندگی می کنی هر لحظه در انتظار چیز غریبی هستی. پیشامدی که توی سطح قابل افتادن نیست. می دانید این خانه ها به همه چیز حجم می دهد. تو همواره وارد لایه جدیدی از زندگی می شوی. زنها انقدر هراسان بودند که می لرزیدند. انگار از آسمان تکه تکه  یخ می بارید. همدیگر را در بغل گرفتند. دستهای هم را فشردند و به شانه های یکدیگر سرنهادند. آن وقت بود که شروع کردند به بالا رفتن.

 

آن روز حبیب ا... خان کت و شلوار مشکی با خطوط راه راهش را پوشیده بود. با همان اندام باریک وخط کشی شده. اما موهایش سیخ سیخ بود شبیه شخصیت های کارتونی که برقشان گرفته باشد. خیال می کردی دود از کله اش می زند بیرون. آمد داخل مغازه ، ایستاد. زبانش لکنت داشت با همان حال گفت آقا نصرت. گفتیم: مرده ! گفت: نه، اسب زاییده. بعد هم شروع کرد شیهه کشیدن. بیچاره، ناغافل، ُهمینجورکه ایستاده بود. معلوم بود، شکمش ورم داشت. توی چشمهاش زردی می زد بیرون. یک رنگ پریدیگی خاص." گفت دکتر بودم. کلسیم با آهن، همین بیشتر تجویز نکرد. این روزها مسری شده. حواست به خودت نباشه. شکمت میاد بالا. همه می فهمند. نمی شه قایمش کرد " بعد هم رفت بیرون چند بار نفسش را توی سینه حبس کرد دوباره  داد خارج. اوضاع خوب نیست. ویروسش توی هوا پخش شده. صبح از خواب که برخواستی می بینی حامله ای. یعنی اول کمی، فقط به اندازه ای که دیگران بفهمند، شکمت می آید جلو. بعد هم همین که پایت می رسد به خیابان. عُقّت می گیرد. توی چشمهات زرد می شود. پیش دکتر که می روی چند بسته کلسیم و قرص آهن. بعد هم می گوید چیزی نیست و دستش را می گذارد روی زنگ. یعنی مریض بعدی .

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 15:26 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

                             عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی                                                    

 

کف دستم دارد می خارد . اگر مادرم بود، می گفت : پول، به زودی پول غلمبه گیرت می آید و من دستم را به انداز کلمه غلمبه باز می کنم، یعنی چه قدر؟. می خندد، می گوید: از این هم بیشتر!

صبح ساعت هر چه زنگ می زند نگاهش نمی کنم . می گویم بی خیال و بالشت را فرو می کنم توی گوشهایم . مثل تکه ای از دستمال کاغذی، ا ما ا نگار این یکی- هه! چه ساعت بدقواره وزشتی!- از ان بدپیله هاست. ول کن نیست. یک ریز روی اعصابم راه می رود . پیش خودم می گویم کاش سطلی چیزی پیش دستم بود، پر ازآب، آنوقت گوشش را می گرفتم می انداختم داخل آن . ونگ ونگش تمامی ندارد.

توی این یک وجب جاهر چه را بخواهی پیدا می کنی . جورا بم، بله، بالای سرم آویزان است، روی لبه تخت . هنوز نم دارد. دیشب شلوارم را تا کردم گذاشتم زیر پتو. اینجوری هیچ وقت چروک نمی شود. انگار تازه ازخشک شویی گرفته باشی. بعد نوبت پیراهنم است . از روی دستهای باز جا لباسی می گیرم اش. می دا نم خوشحال می شود . جالباسی را می گویم . اخر من گاهی با اشیاء صحبت می کنم . بین خودمان بماند . خیلی ها اینکار را می کنند اما به روی خودشان نمی اورند .از این می ترسند که توی کوچه وخیابان صدایشان کنند دیوانه، اما من هرگز اینجوری نیستم . راستش را بخواهیدکارهایم خیلی هم عجیب و غریب نیست. یادم است چند روزی خودم را غیب کردم. می پرسید چه جوری؟! خیلی ساده، از خانه بیرون نیا مدم .

 

         همیشه چیزهای هست که باور کردنشان سخت است، اما آنها وجود دارند، مثل روز واضح ،روشن. خب ما هم عادت کرده ایم، شما هم همینطور. اصلاً هرکس اینجا زندگی می کند، یعنی توی شهرما، این چیزها را باور دارد .

بگذریم . تا آمدم خودم را جمع و جور کنم ساعت حدوداً نه بود. اینکه می گویم حدوداً یعنی حول و حوش . می توانست بیشترهم باشد . پانزده دقیقه ای گذشت تا خودم را رساندم به میدان ابوذر.

        این را باور ندارم. روزها نحس نیستند. اصلاچنین چیزی وجود ندارد. بد چرا، گاهی پیش می اید، اما امروز نه. نمی تواند صحت داشته باشد.آن هم توی این ساعت. بادبله امکانش بود، اما باد و خاک و بعد هم طوفان. زیاد هم غافل گیر کننده نیست . توی کویر وقتی راه می روی باید تحمل داشته باشی. گاهی چیزهایی می بینی که چشمت را گشاد می کند، مثلا هنگام رانندگی باید حقوق تمساح ها را رعایت کنی. آ نها آهسته را ه می روند.گاهی تمام عرض خیابان را پر می کنند. باید تحملت را ببری بالا.شاید هم با نوک انگشتهایت روی فرمان ضرب بگیری تا بتوانند کاملا از عرض خیابان عبور کنند .

        بعد هم آن چند قدم فاصله، آن چند قدم میان میدان تا ایستگاه اتوبوس را پیاده طی کردم . چیزی نگذشت. زمان مثل فوّاره ای آب از زمین جدا شد.همه چیزدر بوی تن وانواع رایحه های خوب و طعم گس خاک گم شد. وقتی خودم را پیدا کردم ایستاده بودم وسط خط سفید هما نجا که گاهی پلیسها راه می روند و مدام سوت می زنند.  

                                                                                                            

 

 

 

                                                                                                           میدان شهید بهشتی.

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                  

          حالا دیگر به شدت طوفان ا فزوده شده بود . باد خیلی چیزها را تنگ و چسبان نشان می داد . خیلی چیزها را از جای خودش می کند . تکه های مقوا و خس و خاشاک . چشمهایم را تنگ کرده بودم تا چیزی توی چشمم نرود، چیزی مانند کلاه کاسکتهای موتور سوارانی که توی هوا معلق بود .  

         اولین موردی که توجهم را به خودش جلب کرد، یک وانت نیسان بود که چند موتور سیکلت را ریخته بودند داخلش. همانجا که معمولاً جای باراست .بگذارید راست و پوست کنده همه چیز را بگذارم کف دست شما . اگرمن جای این موتورسوارها بودم قانون را رعایت می کردم، یا اینکه بالاخره وردی چیزی می خواندم و فوت می کردم دورخودم. آنوقت چی ؟ هیچی! غیب می شدم. این روزها غیب شدن امر رایجی است . توی خیابان وقتی داری قدم می زنی هرچند هم آدم خبره ای باشی تا می ایی به خودت بیایی می بینی جایی از بدنت نیست. مثلا دستهایت، دارد باد آنها را با خودش می برد، آهسته و خرامان. آنوقت به خودت تلقین می کنی. یک رویداد، بله!رویداد، که اصلا افتادنش مهم نیست. اکنون دستهایم، آنها غیب شده اند !

 

         یک کار بانکی ساده. معمولا کارهای بانکی را انجام می دهم. آن روز چکی داشتم که می بایست نقد می شد . مبلغش قابل توجه بود. توی مسیر مرتب خودم را چک می کردم .طوفان هم مزید علت بود.  یعنی هی دست می کردم توی جیبم بعد هم با نوک انگشتهایم لمسش می کردم . نمی دانی چقدر لذت بخش است و قتی با یک چک چند میلیون تومانی صحبت می کنی. زیاد تودارنیست، پاسخت را می دهد. خِشّی می کند. بعد هم خودش را می مالد به انگشت هایت .

وسواس . نه! این یکی را بی خیالش! ازاینجورآدمها بدم می آید. بعضی ازتکرارهایی که ازمن سرمی زند تنها ازسراحتیاط است، همین! شما مگربابت احتیاط دستتان را چند بارنمی شویید. یا مرتب بر نمی گردید ببینید درخانه قفل است یا نه؟ این چیزها توی خون آدمهاست . خیلی ها همه این کارها را می کنند، حتی بیشتر، اما به روی خودشان نمی اورند .ازاین می ترسند که توی کوچه وخیابان صدایشان کنند دیوانه.

کلید دستگاه نوبت زن را چند بارپشت سرهم فشار می دهی. بعضی مواقع درست کار نمی کند. برای همین عادت کرده ای که چند بار تکرارش کنی. آن را با شصتی زنگ اشتباه می گیری. حالا همه چیز آرام است. بیرون غوغا ست. باد تمام خیابان را به تصرف خودش درآورده . سرو وضعم زیاد خوب نیست. سر تا پایم از خاک پر است . دیگران هم حال و روزی بهتر از من ندارند . کلافه اند. به هم لبخند می زنند .

 

 

 

تا اینجای داستان را پیش خودتان نگاه دارید می خواهم خاطره ای را برایتان باز گو کنم . تا ابتدای این پاراگراف از متن بود یا وقتی خواندن داستانم تمام شد، مطمئن  نیستم. یکی از بچه ها که خوب گوشش را تیز کرده بود توی برگه داستان، گفت : وقتی من توی طوفان راه می روم، مدام شنهای زبر زیر دندانهایم صدا می کنند. راستش را بخواهید وقتی از جلسه بیرون آمدم تا چند روز وجود شنها ی زبررا زیر دندانهایم حس می کردم .

                                             

                                                                                                                    ادامه داستان

 

خب، انگار این یکی استثناست . هفت ،هشت، ده  شماره می زند بیرون. خِشّی می کند. چقدر خوشم می اید ! دمش را می گیرم می کشمش بیرون. خیس است. با کمی خاک شده است برگه ای اطلاعیه که پشتش را سرش زده باشی . اگر بگویم چسبناک اغراق کرده ام . چیزی حول وحوش آن، شاید هم کمی بیشتر. بیچاره پر است از عرق وخاک! شماره روی تابلو با شماره یکی ازفیشهای دستم تطبیق می کند، می روم پشت باجه. صندلی را کمی می کشم عقب وچقدرآدم متمدن می شود وقتی می بیند قادراست مثل انسان بنشیند روی صندلی. ویکی که انطرف است مقنعه اش را کمی بکشد جلو و با چشمهای سیاه و براقش به اعداد روی چک نگاه کند وتو خودت کیف کنی و بگویی ترجیح می دهم بریزید به این حساب ودلت غنچ برود. برود از اینکه دوتا چشم دوتا چشم سیاه دارد به تو نگاه می کند.

 

        آخریکی ازکارهای عجیب وغریب دیگرم این است که قادرم افکارآدمها را بخوانم، مثلا همین شما . الان داری پیش خودت می گویی: دارد زر می زند. نه؟ دیدی درست گفتم ؟ باورت شد؟ چه بخواهی یا نخواهی داشت به من فکرمی کرد؟ به اینکه چگونه توانسته بودم این چک را تا به این اندازه سِرش ناک کنم .

 

                                                                                                ماجرا عشقی می شود.

 

 مردبدی نیست. این را چند بار توی ذهنش تکرار می کندوهمانطورکه کارش را انجام می دهد چیزی توی کیفش بیرون می آورد: تکه ای نان خشک. می گذارد بین دندانهاش. صدای خرد شدنش می پیچد توی گوشم . بعد هم می گوید تمام شد، این هم برگ رسید .

 

 ساعت حدوداً ده صبح. اینکه می گویم حدوداً یعنی حول وحوش. می توانست بیشترهم باشد. همه این وقایع درخیابا ن فرخی روی داده است.خیابانی مابین میدان باغ ملی تا شهید بهشتی. اینجا یزد است. ساعت یک چیزی نزدیک ده وسی وپنج دقیقه. طو فان همچنان ادامه دارد دانه های شن وریزهای خاک خودشان را می کوبند به در ودیوار، به شیشه های سکوریت مغازها. شاخه های درختان بال در آورده اند. خورشید زیرخروارها شن مدفون شده. آسمان سیاه متمایل به سرخ، داردازآسمان شن می بارد .

 ازنبش باغ ملی که پیچیدم داخل خیابان فرخی هنوزازمغازه های تایپ وتکثیری رد نشده بودم که دیدمش . باورکردنش آسان نبود اما ازانجا که همه اتفاقهای عجیب و غریب باور پذیرند این یکی هم مستثنی نیست . خودش بود. یک سیاه چال واقعی . یک سیاه چال؟ آن هم توی خیابان فرخی؟ بله! درست حدس می زنید: یک سیاه چال، آن هم توی خیابان فرخی! آنجا چه کار داشت؟ هیچی داشت برای خودش می گشت. خیلی عادی مثل تمام آدمها یا تیرهای برق. یاهمان نیمکت فلزی زیر سرپوش داخل ایستگاه اتوبوس که سر تا پایش راخاک گرفته بود.  یک سیاه چال با قیا فه ای باور نکردنی. لبریز از خاک. درست که دقت می کردید، می دیدید.

درست شنیدید: گاهی باخودش حرف می زد .

 

 اما این یکی همانطور که ازاسمش پیداست کمی که چه عرض کنم خیلی با دیگران فرق داشت. می شود گفت خطر ناک، بله خطرناک! کنارهر چیزی که عبورمی کردآن را می کشید داخل خودش، مثل یک جاروبرقی بزرگ . مغازه ها، ماشینها، آدمهاوحتی آن مامورپارک بان. بیچاره با ان لباس پراز نوارهای شب رنگش! وقتی از دور نگاهش می کردی، هنگامی که داشت قورتش می داد، با انکه به اندازه سر سوزن کوچک شده بود، همچنان داشت برق می زد.

لازم می دانم برای روشن شدن ماجرا داستانی را که چند وقت پیش توی شهر ما اتفاق افتاده برایتان تعریف کنم :

 

             دریکی از همین روزهای گرم تابستان تمساحی وارد دندان پزشکی شدوازپزشک خواست تا دندانش را که آسیب دیده معاینه کند. پزشک اورا به صندلی مخصوص دندانپزشکی راهنمایی کردوازاوتقاضا کرد تا آنجا که ممکن است دهانش را باز کند . تمساح این کاررا کرد. یعنی دهانش را آنقدربازکرد تا دندان پزشک بتواند برود وداخلش بنشیند . بیچاره دندانپزشک مرتب با ذره بین به دندانهای تمساح نگاه می کرد.و با خودش می گفت: « هوم، هوم این هم ازاین یکی». اما هرچه می گشت کمتر می یافت. همانطور که آنجا نشسته بود بلند فریاد زد:« شما که دندانهایتان سالم است» و تمساح درجوابش گفت:« ممنون» وآرواره اش به روی هم چفت شد . آخر یک تمساح وقتی می خواهد بگوید ممنون که نمی تواند دهانش راهمچنان بازنگهدارد.

                                                                                                                  پایان داستان .

 

  اما آن چه واقعیتش محرز است وجود آن سیاه چال است درون خیابان فرخی که حالا رسیده است نبش کوچه دادگستری جنب مغازه عینک فروشی . لازم به توضیح است که سیاه چال ها موجوداتی هستند زاده فضا که در خودشان نیرویی دارند که قادرند هرچیزی را که به آنها نزدیک شود ببلعند. یک نیروی جاذبه عجیب، با شکمی بزرگ،کله ای کوچک، پاهایی که تا می شود وبه شکمشان چسبیده است. برای آنکه تصویر بهتری در ذهنتان داشته باشید شما می توانید یک دایره بکشید. اندازه اش فرقی نمی کند، هرچقدر دلتان می خواهد.یک نقطه هم بگذارید جای نافش. بعد هم با سیاه ترین مدادی که دارید هرچه زورتان می رسد آن را سیاه کنید  .فقط مانده سکه ای فلزی، مبلغش مهم نیست، هرچه ارزشمند تر باشد بیشتر خوشش می اید. بگذارید جای سرش. بی خیال گردن! یک سیاه چال واقعی که گردن ندارد . راستی یادتان نرود همانجا که برایش ناف گذاشتید،کمی پایین تر، ازدوطرف به اندازه مساوی دوعدد پا بکشید. طوری که تنها بتواند را ه برود. زانو نه! تا حالا چه کسی سیاه چالی را دیده است که زانو داشته باشد؟ حالا مقدار زیادی باد و خاک هم به محیط اضافه کنید طوری که هیچ وقت نتوانید کاغذ زیر دستتان را ثابت نگاه دارید .

                                                                                                               یک امر تأسف بار.

 

 بیچاره مغازه عینک فروشی! امروز از آنجا که رد می شدم اصلا وجود خارجی نداشت .غیب شده بود .آخر چندروز است که می خواهم شیشه عینکم را عوض کنم. دیروز که خودتان دیدید اوضاع آنقدر آشفته بود که اگرغافل می شدی باد تو را با خودش می برد، اما آنچه انکار ناپذیر هست عبور نیرویی ما ورایی از خیابان فرخی است. یک چیز هول انگیزخیابان را در نوردیده بود، از سرتا ته. راستش را بخواهید دیگر خیابانی به این نام وجود نداشت .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:26 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

 

 

                                                                    7

                                                                                                  

             چيزي نگفت يعني حرفي كه بشود حدس زد ، اين آخرين بار ا ست كه مي توا نم ببينمش.

                                                                                                                  

                                                                    1        

      

           فيلتر سيگارش را جوري فشار داد توي زير سيگاري كه از ميزش صدا زد بيرون . پرونده ها روي هم تلنبار شده بود . هيچ وقت نديده بودم . يعني توي اين مدتي كه همكار بوديم .

          ميز ش را گذاشته بود زير پنجره . هميشه هم دوست داشت پنجره را چهار طاق بگذارد . مي گفت خوب نيست ادم خودش را بچپاند داخل فضاي در بسته و دراتاق را باز مي گذاشت توي محيط نه چندان گَل وگشاد كورديور . ارباب رجوها را مي شد ديد كه در رفت و امدند. باد كولاك درست مي كردو اگر غافل مي شدي برگه اي چيزي را با خودش مي برد . اوايل چند بار بحث مان شده بود نه اين كه فكر كنيد سر ش داد زده باشم. نه. بهانه كرده بودم.

         اين شكلي مي شد يك جورهايي باهاش قاطي شد . ادم سردي نبود .گمانم اينجوري بود . اتفاقا وقتي مي خواست پرونده ها را برايش راست وريس كنم كمي معطلش مي كردم . او هم سيگارش را محكم توي زير سيگاري فشار مي داد وجدي جدي لبخند مي زد . از پشت ميز بلند مي شد. صندلي را هل مي داد گوشه اي و دستهاش را تكيه مي داد به هره پنجره و باد توي موهاي پرپشتش مي پيچيد . بعد هم خيره مي شد به دور دست .چند بار وقتي فرصت پيدا كردم رفته بودم همانجا لب پنجره و نگاهم را انداخته بودم به اطراف .چيزي ديده نمي شد، جز پنجرهاي بسته و طعم دود .اما پنجره اي بود كه هميشه باز بود و پرده هاي قرمز ازش زده بود توي اسمان . انگارانجا توي سينه بتوني اپارتمان خورشيد هميشه دارد غروب مي كند.

 

                                                                       2

 

          باد مي آمد وموهايش را ريخته بود توي صورتش. ازلابه لاي طره هاي مو چشمهاي درشت وتكه هاي از صورتش نمايان بود . نشسته بود پشت ميز تحرير و سرش را خم كرده بود روي كتاب و دستهايش نمي گذاشت كه باد ورقش بزند و حواسش برود . تاپ آبي خطوط اندامش را توي زمينه سفيد به نمايش مي گذاشت. دامن مشكي وماهي واراو تا زانو هايش ادامه پيدا مي كرد ومي ريخت روي ساقها.باد از چپ مي وزيد وهمه چيز تمايل پيدا كرده بود به راست. تمام چيزي را كه مي توانستي ببيني همين بود. پاهايش كه از قسمت ساق روي هم افتاده بود وتا بالاي زانو ادامه پيدا مي كرد. بعد پايه عرضي ميز ودو باره ادامه رانها . برشي مقبولي كه نيمتنه چپ را پشت ميز و روي صندلي درنور بيشتري به نمايش مي گذاشت. ايستاده بودم مقابلش و تكيه زده بودم به ديوار. تابلو را آوبزان كرده بودند به ستوني پهن و نورپرژكتور مستقيم افتاده بود روي چشمهاش . سر را بالا كرد وموها را ريخت پشت سرش. لبخندي ملايم گوشه لبش را خط انداخت . از انجا كه نشسته بود بلند شد. موها ريخته شده پشتش درباد تكان مي خورد. پشتي صندليش را گرفت وچند قدمي را تا قاب پهن وچوبي طي كرد.صداي كشيده شدن پايه هاي صندلي روي بوم وزش نرم موهاي چسبناك قلم مو بود روي رنگ . به لبه قاب كه رسيد صندلي را هوشمندانه انداخت كف نمايشگاه . خطوط قهوه اي رنگ روغن با سراميكهاي براق برخورد كرد وبي هيچ صداي قرارگرفت پاي تابلو . به آرامي پايش را گذاشت روي تشك صندلي و پاشنه آبي كفشش قرارگرفت روي زمين . مقابلم ايستاد. بوي رنگ تازه مي داد . خوب كه دقت مي كردي خطوط قلم مو را مي توانستي هر جايش كه بخواهي پيدا كني .سيب گلويش ثابت ايستاده بود و بالا و پايين نمي‌رفت.نگاهي به سراپايم انداخت اينهو كسي كه دارد به خانه پدريش نگاه مي كند ميكس شدو بعد هم چرخيد شبيه شخصيت كارتونهاي زمان بچگي وبدون آنكه كه نگاهش را برگرداند ازمقابلم گذشت. در شيشه اي بزرگ نمايشگاه باز شد. از پله ها پايين رفت .

 

                                                                     3

 

           ايستاده بود مقابلم وتكيه زده بود به ديوارنمايشگاه. اخرمي دانيد انجا كه نشسته ام درست روبه رويم ديواري ست كه كمي اين طرف و انطرفش تابلو چسبانده اند . يك ستون است كه براي خودش همينجوري رفته است هوا وانتهايش ديده نمي شود كه بفهمم به كجا بند است هميشه يكي پيدا مي شود كه پشتش را بدهد به ان و كمي خستگي در كند . راستش اقايان بيشتر از خانمها خسته مي شوند اخر هر بار كه نگاه مي كني كسي را مي بيني ان هم از جنس مذكرش كه چشمها را درشت مي كند و خيره مي شود به من . كاش ان كه كشيده بودم پارچه اي چيزي انداخت بود روي پاهام . توي كشورهاي ديگر اينجوري نبود . يعني اينكه بازديد كننده اي چيزي هم اگر خيره مي شد مي رفت وان گوشه نقاش را پيدا مي كرد مي كشيدش جلو  پاي تابلو وكلي در باره ام صبحت مي كرد . اما اينجا اينطور نيست هي مي ايند و ورور نگاهم مي كنند . اين يكي هم سيزده روزاست كه هر روز صبح تا شب مي ايد و تكيه مي دهد به ديوار مقابلم راستش را بخواهيد  نگاهش داشت آزارم مي داد . زل زده بود به من وچشم برنمي داشت. هر روز مي آمد. ساعتها مقابلم مي ايستاد. هرزگاهي مي رفت و وقتي مي آمد. مي فهميدم كه سيگاركشيده . بوي بدي مي داد.  حتي بدتراز زمانيكه رنگهاي زير بغلت عرق كند . نمي شود كه آدم اينقدر بنشيد و مدام كتاب بخواند، آن هم زير باد. دستت را كه روي صفحات برداري باد هم چيزرا مي ريزد به هم و دوباره بايد پيدايش كني. مطلب را كه گم كني حواست مي رود. تا دوباره برگردد آنچه را كه خواندي كم رنگ مي شود. اين دوتا چشم هم كه شده است غوز بالا غوز. رهايم نمي كند .بازديد كننده ها مي آيند و مي روند. گاهي هم نظر مختصري مي دهند .عادت كرده ام . تو هم باشي يك چيزهاي برايت عادت مي شود .حواست را پرت نمي كند . اما اگر يكي ميخت بشود حتي اگرازرنگ هم باشي مي ريزي به هم . خب برايش احترام قائلم . وقت چيزبا ارزشي است. هرروز دارد صرفش مي كند. كجا؟! اين هم پيش من .خوب اين گوشه وان گوشه شنيد ه ام نمايشگاه چند روز ديگر هم تمديد شده است . وقتي دوروبرت پر از پچ پچ باشد شايعات زود به واقعيت تبديل مي شود . حالا سيزده روز گذشته است و رهايم نمي كند. سه روزاست كه كلمه اي نخوانده ام و فقط دستم را گذاشته ام روي همان صفحه اي كه بوده . باد جزو تفكيك ناپذيرمن است . دستم را اگربردارم همه چيز به هم مي ريزد . افكارم را به هم ريخته. رنگ دانه هاي درون مغزم اصلا كار نمي كنند . مرا ياد چيزي مي اندازد شايد خاطره اي گنگ از وقتي كه هنوز بالغ نشده بودم ويك طرح بودم.  مدام پسركي مي امد و مي ايستاد پشت سر نقاش. هنوزپشت لبش سبز نشده بوي سيگار مي داد . مي فهميد؟ حتما برايتان قابل درك است  كه روح داشتن يكي از معناهايش مي شود همين كه يكي بيايد و از وجودش بريزد توي تو. بيچاره نقاش بعد از كشدن من چند تار مويش سفيد شد .

 

                                                                      4

 

             كارمند جماعت همه همين طوريند. ساعت شش از خواب بيدارمي شوند. صبحانه خورده يا نخورده  نگاهي توي آيننه مي ا ندازند و ساعت هفت بايد پشت ميز شان نشسته باشند .همين قدر كه حاضر باشند كافي ست . اما چند روز بود كه پيدايش نمي شد و توي دلم شورافتاده بود. به چشمهايش عادت كرده بودم.  به صورت اصلاح شده و لبهاي گوشتيش . يك جور هوس درونش موج مي زد. وقتي با من صحبت مي كرد خوشم مي آمد. صبحانه را با هم مي خورديم . هرچند كه معمول نبود.  چند مورد هم تذكر روي پرونده ام درج شده بود. اما لذتش توي همين بود. وقتي كه لقمه را داخل دهانش مي گذاشت طعم تلخ سيگار گلويم را خش مي انداخت .دهانم پر از آب مي شد و چند بار هم از دهانم پريده بود: نوش جان و چشمهايش كه مدام سفره را مي پايد بالا مي آمد و نگاهش مي‌افتاد به فكم كه تكان مي‌خورد . گوشه لبش ترك بر مي داشت .هردو به چيزي مشترك فكرمي كرديم و ازدواج هم شده بود شيئي دور از دسترس. امكانش كه بود اما اين جوري كيفش بيشتر بود. مدام مراقب هم بودن و چيزي بروز ندادن. نگاه به هم انداختن و لقمه‌اي را فرو بردن. خانه كه مي روم چيزي هست كه بهش فكركنم. چشمها، لبها، كلمات بريده بريده شده ،اندامي موزون، لباسهاي مرتب، كفشهاي واكس زده و سيزده روز است. درست سيزده روز. آب شده رفته توي زمين. ميزخاليش شده دستگاه شكنچه و پرونده ها روي ميز هرروز بيشتر و بيشترمي‌شوند . شنيده ام كه موبايلش خاموش است و منزلش هم هيچكس نيست . هنوز چهارده روز از ناپديد شدنش نگذشته بود كه زني سر زير انداخت وآمد نشت مقابلم .پنجره بالاي ميزش باز بود به عادت هميشه بازش گذاشته بودم . صندلي را هل داد عقب روي چرخها ش قر خورد و خودش را كشيد كنار . بوي رنگ مي داد. موهايش را ريخته بود پشت سرش .انگار مملكت تعطيل شده و همه گشتها رفته اند پي كارشان. تاپ آبي با آن دامن مشكي  ِ ماهي وارش. نگاهش را انداخت توي چشمهام و هيچ نگفت . با خودش باد آورده بود از چپ به راست مي وزيد .دستهايش راتكيه داد به هره پنجره وسرو شانه هاش را داد بيرون پر از رد‌‌‌‌هاي موازي و اندكي هم متقا‌طع . اول خيال كردم چشمهايم مشكل پيدا كرده اما نه در حركاتش چيزي بود كه تا حالا نديده بودم. هر حركتي مي كرد شكلي بود كه سايه اش تا چند لحظه همان جا قبل از حركت مي ماند. يك جوركندي غير معمول .وقتي داري زير باران رانندگي مي كني چراغهاي اطراف و وسط خيابان يكجور حاشيه امني دارند. نشست پشت ميز و دستهايش را گذاشت روي انبوه پروندها . بعد هم صداي غيژ خيلي سريع و آ هسته زير پوستم دويد. يكي داشت با فريادهايش مي گفت: پنجره اپارتمان رو به روي را بستند . بستند . وغروبي كم رنگ ريخت داخل ساختمان ، شد زمينه پشت سرش. موهايش ريخت توي صورت و ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ازلابه لاي طره هاي موچشمهاي درشت و تكه هاي از صورتش نمايان بود  .

 

                                                                   5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                    6

 

           تابلو به ستون ديوار آويزان بود و باد مدام كتاب را ورق مي زد. صداي ورق زدنش ريخته بودم به هم. صندلي رنگ روغن زيرتابلو قرار داشت و زمينه تابلو هيچ نبود مگر ميز تحرير وكتاب و وزش باد.  از در كه بيرون رفت دنبالش دويدم وشروع كردم داد زدن هي هي ... از شيب خيابان گذشته بود و تنها موهايش را ديدم با حركات تصنعي گردنش تاب مي خورد يك پارچه رنگ روغن ان هم توي خيابان شلوغ قاطي جمعيت شد و قد بلندش از چهارراه گذشت و پشت اتوبوس خط واحد گم شد. .هرچه نگاه كردم نديدمش، انگار نقاش پاكش كرده بود و به جايش همين ديوار را كشيده بود و بعد ميز و ان سيزده روز. روز چهارد‌ هم همه چيز مشبك به نظر مي رسيد. باد شن ها را مي زد به شيشه و ديوار و هر چه مقابلش قرارداشت . .هوا سرخ شد سرخ، انگار ما بين روز زن دست كرده باشد و يك خورده از رنگهاي صورتش را پاشيده باشد وسط اسمان . شاخه هاي درخت مي شكستند و مي افتادند توي خيابان. نمايشگاه پر بود از ادمهاي كه دستهاشان را كرده بودند توي جيب و براي خودشان مي پلكيدند. نمايشگاه را بوي خاك بر داشته بود. صندلي رنگ روغن يك جورهايي بازديد كننده ها رامي آزرد. انگار حالا كه او نيست و همه چيز را به حال خودش رها كرده بود توي اين باد كه هرگز قرار نبود بايستد وتا ابد، بله تا ابد مي بايست بوزد . وظيفه من بود كه ا نرا بردارم بگذارمش كنار. نگاهم افتاد پاي ستون كشيدمش انجا روي دوپايه بي هيچ صدايي كشيده شد و ردي از رنگ ماند روي سراميكها. بعد هم چند جاي ديگر و نه مثل اينكه جور درنمي امد نه اينكه خوب به نظر نرسد نه اما جايش انجا نبود . به خودم گفتم بگذارمش داخل نقاشي و اضافه اش كنم به طرح. هوا توفاني است به زودي بازخواهد گشت. آخر مي داني اگر تينري چيزي برداري و بكشي هر جايي از بدنش ، مي شود نامرئي. خانه او هم همين جا ست. متعلق به دنياي ما نيست .همه وجودش از رنگ است. هميشه خدا بوي رنگ مي‌دهد .دست كردم و صندلي را برداشتم. آخر بايد نقاش مي آمد و آن را مي كشيد پشت ميز. اما اين واقعيت كه مقابلم گذاشته بود انكار ناپذير بود. به هيچ وجه نمي شد ان را ناديدده گرفت. صندلي توي دستهاي من بود مي توانستم با آن هر كاري كه مي خواهم انجام دهم. پس امكانش بود كه ان را دوباره بگذارم سر جايش. بلندش كردم و پرتش كردم توي تابلو. به سطح نرم و ملايم بوم برخورد كرد و چكيده زد و افتاد مقابل پا هام . تابلو خودش نگرفت. گفتم شايد را هش اين نيست . بايد دو باره امتحان كنم . پشتي صندلي را گرفتم و ارام پايه هايش را به تابلو نزديك كردم . پايه ها نشست توي تابلو . صندلي سنگين شد. وزن پيدا كرد. مجبور شدم دو دستي ان را بگيرم و هلش دهم توي طرح . تا مچم درون فضاي تابلو فرو رفت. دستهايم بوي رنگ گرفت. اما صندلي سرجايش قرار نگرفت و رها شد كنارميز. دست كردم صندلي را كشيدم بيرون. هر اندازه ازتابلو بيرون مي امد سبك و سبكتر مي شد . صندلي را گذاشتم زير تابلو پايم را گذاشتم روي تشكش و بعد خودم را رها كردم توي طرح، سبك شده بودم و باد مرا تكان مي داد.  موهايم از چپ به راست ريخت توي پيشانيم .صداي ورق ورق شدن كتاب چندش اور بود .خم شدم پشتي صندلي را گرفتم و كشيدمش بالا. كنجكاو شده بودم كه چه مي‌خواند كه هر روز خدا سرش توي كتاب است و بالا نمي‌اورد. صندلي را جا بجا كردم و نشستم پشت ميز. دستهام را گذاشتم روي كتاب و شروع كردم به خواندن. باد موهايم را ريخته بود توي صورتم .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 22:20 توسط سید مسعود میرجعفری |

من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد 

من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به پائين نگاه كرد . آنقدرگوشش را خاراند تا زخم شد . بعد هم نگاهش را انداخت به شاگردش كه دستهايش را تكيه داده بود به كاشي هاي رنگي و دست ديگرش را رها كرده بود توي آسمان ، مي خواست چيزي را بفهماند. چيزي كه فهميدنش هيچ كمكي به او نمي كرد. ايستاده بود پاي نماد سنگي كه ازجنس مرمرساخته شده. شيبه قسمت پائيني يك ستون نزديك در ورودي . اين ته ستونها دوتا بودند كه قرينه هم درست برابرگل دسته ها كارگذاشته شده اند، به صورتي كه سايه گل دسته ها در پاره اي ازروزمنطبق مي شود برآنها.حالا كنارهم بوديم . اوشانه راست من ايستاده بود واشاره اش مي رفت سمت شاگردش. بعد هم چرخشي چهل و پنج درجه وچشمهايش را انداخت نك دماغم .غربيه اي گفت و شروع كرد به بافتن .  من ازدست رفته بودم . درست ازهمان لحظه اي كه ساخت گلدسته خودش را تمام كرد . او مرا كشت . اين را صادقانه مي گويم . نه اينكه ماله اي چيزي بزند توي سرم . نه حتي با بيلش هم اينكاررا نكرد . تنها چشمهايش را خيره كرد . نه فكركني ترسيدم . ازخودم خجالت كشيدم . صادقانه بگويم . گوشت را كمي بيارنزديكتر. بين مان بماند. خودم را ازآن بالا پرت كردم پائين. افتادم همين جا پاي همين ته ستون . بعد هم خون، خون داغ از سرم جهيد. آرامم كرد. آرام. مي شنيدم. اطرافم حلقه زدند. اگربگويم ازچارسوق آمدند شايد دروغ گفته باشم. نديدم. چشمهايم درخودم فرو رفته بود. اما حدس مي زنم. بله  تعدادي هم ازكوچه امام زاده سيد ركن الدين ازآن سراشيبي ملايم ريخته بودند توي محوطه. هفت. بله هفت حلقه دورم آدم جمع شده بود. وآخرينش شاگردم بود. داشت نگاهم مي كرد. كارم تمام بود. تمام .خونها دلمه بسته بود روي آجرفرشها .

 نه اوسا : قبول ندارم . درست نيست .چي ! دوباره پيدات شد . اينجا هم دست از سرم بر نمي داري. گوش كن. هي، گوش كن، با توام. بيين من آن بالا توي گل دسته خودم بودم. اوسا هم توي گل دسته خودش و با دستش گل دسته اش را نشانه رفته بود . داد زدم ه ---- ي اوسا ه ---- ي. تمامش كردم. نگاهش كردم ازهمان نگاهها كه بهش مي گوئيد معنا دار. مي بايست داد ميزدم. خب زدم. بايد صدايم بهش مي رسيد . مي گويم :داد زدي ، شاگرد كه نبايد صدايش را مقابل اوسايش بلند كند . بله داد زد . اصلاّ به خاطر داد زدنش بود . من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد. درست گفتي،ها، ها. ديدي. چي ! اگه من داد نمي زدم كه نمي فهميدي. گفتم :كار من تمام شد. و دستهايم را در هوا تكان دادم. با هم شروع كرديم. خودت مگر شرط نكردي كه هر كدام گلدسته اش را زود تر ساخت اواوساتر است. نه اين را نگفتم. ببين غربيه. اين جوركه اوهم مي گويد نبود. شرط كرديم. اما نبايد مسئله را اينقدر جدي مي گرفت.اوساايي گفتند، شاگردي. خب ازش بپرس گلدسته را ساختي قبول. از من فرزتر بودي قبول. اما چرا دست بردي توي نقشه. قرارنبود كه يكيش دوراه پله داشته باشد. طرحشان يكي بود. از همان كه مي رفتي دوباره برمي گشتي. اما تو نارو زدي .هيچ وقت هم اجازه ندادي بيايم ببينم چه كارمي كني. خودت نيامدي .يادت نيست چند روزمانده بود كارم تمام شود گفتم:بيا نگاهي بيانداز. گذشته ازاين، شرط كرده بوديم. شرط بستن كه ديگر اوسا وشاگردي ندارد، دارد ؟.ازغريبه بپرس دارد؟نمي دانم والا. من عادت كردم توي كار ديگران دخالت نكنم. اين كه دخالت نيست. داري قضاوت مي كني. كي گفته. من كه قاضي نيستم تنها كاري كه ازم ساخته است نقالي است. دستهاي گليش را كه آغشته به خون بود گذاشت توي سينه ام. هلم داد عقب وگفت :بچه سوسول، فوكلي، قرتي. وايسا ،اين واژه ها را ازكجا آوردي .اينها كه توي دوره شما نبود. خيال مي كني  بود. خوب جوريشم بود. حالا چيزهاي بگويم كه نفهمي، چه كمكي بهت مي كنه. خودم را كشيدم عقب. گذاشتم رو در رو به هم نگاه كنند. خب اين را چي ميگي. چي را. تغيير دادن نقشه را. نقشه اي در كار نبود. گفتي دوتا گل دسته بسازيم. بعد هم توي يكه تك كاغذ چند تا عدد و ارقام  وخط كشيدي .اينها را من هم مي تونستم بكشم. همون روز نگفتم راه پله ها بايد رفت وبرگشتي باشند. بيراه مي گفتي. نمي شد. توي كاغذ نمي گنجيد. راه نمي داد. كله شقي كردي. رسم هم نبود بيايم وسرك بكشم ببينم چه كارمي كني. من كارخودم را كردم توهم كارخودت را. بعد هم چشمشان را انداختند نوك دماغ من. نمي دانم چه سري نوك دماغم بود كه هميشه نگاهشان كات مي شد همين جا. سرش را اندخت پائين. پشت گوشش را خاراند. پشتش را كرد به من. شانه هاي پهنش گردن گلفتش را مي پوشاند. گوني كارش را برداشت با همان سرو وضع، خون آلود وگلي. شاگردش گفت:اوسا، نه. تو را به آُن مكّه اي كه رفتي. دست بردار. چند صد سال است مدام پله ها را مي روي بالا. نوك گلدسته مي ايستي .خودت را پرت مي كني پائين. گوشش بدهكار نبود. چيزي نگذشت كه آن بالا بود توي گلدسته اي كه خودش ساخته بود،شروع كرد به دست تكان دادن.پرسيدم هميشه دست تكان مي دهد؟گفت:نه به خاطرشماست.بعد هم پشت گوشش را خاراند.شا گردش شروع كرد به خنديدن. پهن شد كف صحن .همانجا كه حالا ته ستون مرمري قراردارد. خون از سرش جست به اطراف. هيچكس توجهي نكرد. از مقابلش رد مي شدند. از رويش مي گذشتند. صداي خورد شدن استخوانهايش را مي شنيدند. خون ته كفشهاشان صحن را رد مي انداخت. شاگردش گفت مردم را مي بيني. ديگر برايشان عادي شده. چقدر سال است چقدرسال ، مردم عوض نشدند. وقتي باراولش هم بود فقط دورش حلقه زدند نگاهي به منارانداختند وبعد هم ردّ گيوهاشان بود وآجرفرشها .چند صد سال است كه اين كار را مي كند. گوني كارش را بر مي دارد مي رود بالا پشت گوشش را مي خاراند. هر دفعه كه خودش را پرت مي كند قسمش مي دهم. گاهي هم اوسا وشاگردي را مي گذارم كنارفحش مي كشم به ابا واجدادش. گوشش به اين حرفها نيست. دستش را مي گذارد توي سينه ام . هُلم مي دهد عقب. حواست كجاست. لهت مي كند ومي افتد جلو پاهام .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:39 توسط سید مسعود میرجعفری |