تبليغاتX
در ابتدا کلمه بود ....
 

                             عبور سیاه چال واقعی از خیابان فرخی                                                    

 

کف دستم دارد می خارد . اگر مادرم بود، می گفت : پول، به زودی پول غلمبه گیرت می آید و من دستم را به انداز کلمه غلمبه باز می کنم، یعنی چه قدر؟. می خندد، می گوید: از این هم بیشتر!

صبح ساعت هر چه زنگ می زند نگاهش نمی کنم . می گویم بی خیال و بالشت را فرو می کنم توی گوشهایم . مثل تکه ای از دستمال کاغذی، ا ما ا نگار این یکی- هه! چه ساعت بدقواره وزشتی!- از ان بدپیله هاست. ول کن نیست. یک ریز روی اعصابم راه می رود . پیش خودم می گویم کاش سطلی چیزی پیش دستم بود، پر ازآب، آنوقت گوشش را می گرفتم می انداختم داخل آن . ونگ ونگش تمامی ندارد.

توی این یک وجب جاهر چه را بخواهی پیدا می کنی . جورا بم، بله، بالای سرم آویزان است، روی لبه تخت . هنوز نم دارد. دیشب شلوارم را تا کردم گذاشتم زیر پتو. اینجوری هیچ وقت چروک نمی شود. انگار تازه ازخشک شویی گرفته باشی. بعد نوبت پیراهنم است . از روی دستهای باز جا لباسی می گیرم اش. می دا نم خوشحال می شود . جالباسی را می گویم . اخر من گاهی با اشیاء صحبت می کنم . بین خودمان بماند . خیلی ها اینکار را می کنند اما به روی خودشان نمی اورند .از این می ترسند که توی کوچه وخیابان صدایشان کنند دیوانه، اما من هرگز اینجوری نیستم . راستش را بخواهیدکارهایم خیلی هم عجیب و غریب نیست. یادم است چند روزی خودم را غیب کردم. می پرسید چه جوری؟! خیلی ساده، از خانه بیرون نیا مدم .

 

         همیشه چیزهای هست که باور کردنشان سخت است، اما آنها وجود دارند، مثل روز واضح ،روشن. خب ما هم عادت کرده ایم، شما هم همینطور. اصلاً هرکس اینجا زندگی می کند، یعنی توی شهرما، این چیزها را باور دارد .

بگذریم . تا آمدم خودم را جمع و جور کنم ساعت حدوداً نه بود. اینکه می گویم حدوداً یعنی حول و حوش . می توانست بیشترهم باشد . پانزده دقیقه ای گذشت تا خودم را رساندم به میدان ابوذر.

        این را باور ندارم. روزها نحس نیستند. اصلاچنین چیزی وجود ندارد. بد چرا، گاهی پیش می اید، اما امروز نه. نمی تواند صحت داشته باشد.آن هم توی این ساعت. بادبله امکانش بود، اما باد و خاک و بعد هم طوفان. زیاد هم غافل گیر کننده نیست . توی کویر وقتی راه می روی باید تحمل داشته باشی. گاهی چیزهایی می بینی که چشمت را گشاد می کند، مثلا هنگام رانندگی باید حقوق تمساح ها را رعایت کنی. آ نها آهسته را ه می روند.گاهی تمام عرض خیابان را پر می کنند. باید تحملت را ببری بالا.شاید هم با نوک انگشتهایت روی فرمان ضرب بگیری تا بتوانند کاملا از عرض خیابان عبور کنند .

        بعد هم آن چند قدم فاصله، آن چند قدم میان میدان تا ایستگاه اتوبوس را پیاده طی کردم . چیزی نگذشت. زمان مثل فوّاره ای آب از زمین جدا شد.همه چیزدر بوی تن وانواع رایحه های خوب و طعم گس خاک گم شد. وقتی خودم را پیدا کردم ایستاده بودم وسط خط سفید هما نجا که گاهی پلیسها راه می روند و مدام سوت می زنند.  

                                                                                                            

 

 

 

                                                                                                           میدان شهید بهشتی.

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                  

          حالا دیگر به شدت طوفان ا فزوده شده بود . باد خیلی چیزها را تنگ و چسبان نشان می داد . خیلی چیزها را از جای خودش می کند . تکه های مقوا و خس و خاشاک . چشمهایم را تنگ کرده بودم تا چیزی توی چشمم نرود، چیزی مانند کلاه کاسکتهای موتور سوارانی که توی هوا معلق بود .  

         اولین موردی که توجهم را به خودش جلب کرد، یک وانت نیسان بود که چند موتور سیکلت را ریخته بودند داخلش. همانجا که معمولاً جای باراست .بگذارید راست و پوست کنده همه چیز را بگذارم کف دست شما . اگرمن جای این موتورسوارها بودم قانون را رعایت می کردم، یا اینکه بالاخره وردی چیزی می خواندم و فوت می کردم دورخودم. آنوقت چی ؟ هیچی! غیب می شدم. این روزها غیب شدن امر رایجی است . توی خیابان وقتی داری قدم می زنی هرچند هم آدم خبره ای باشی تا می ایی به خودت بیایی می بینی جایی از بدنت نیست. مثلا دستهایت، دارد باد آنها را با خودش می برد، آهسته و خرامان. آنوقت به خودت تلقین می کنی. یک رویداد، بله!رویداد، که اصلا افتادنش مهم نیست. اکنون دستهایم، آنها غیب شده اند !

 

         یک کار بانکی ساده. معمولا کارهای بانکی را انجام می دهم. آن روز چکی داشتم که می بایست نقد می شد . مبلغش قابل توجه بود. توی مسیر مرتب خودم را چک می کردم .طوفان هم مزید علت بود.  یعنی هی دست می کردم توی جیبم بعد هم با نوک انگشتهایم لمسش می کردم . نمی دانی چقدر لذت بخش است و قتی با یک چک چند میلیون تومانی صحبت می کنی. زیاد تودارنیست، پاسخت را می دهد. خِشّی می کند. بعد هم خودش را می مالد به انگشت هایت .

وسواس . نه! این یکی را بی خیالش! ازاینجورآدمها بدم می آید. بعضی ازتکرارهایی که ازمن سرمی زند تنها ازسراحتیاط است، همین! شما مگربابت احتیاط دستتان را چند بارنمی شویید. یا مرتب بر نمی گردید ببینید درخانه قفل است یا نه؟ این چیزها توی خون آدمهاست . خیلی ها همه این کارها را می کنند، حتی بیشتر، اما به روی خودشان نمی اورند .ازاین می ترسند که توی کوچه وخیابان صدایشان کنند دیوانه.

کلید دستگاه نوبت زن را چند بارپشت سرهم فشار می دهی. بعضی مواقع درست کار نمی کند. برای همین عادت کرده ای که چند بار تکرارش کنی. آن را با شصتی زنگ اشتباه می گیری. حالا همه چیز آرام است. بیرون غوغا ست. باد تمام خیابان را به تصرف خودش درآورده . سرو وضعم زیاد خوب نیست. سر تا پایم از خاک پر است . دیگران هم حال و روزی بهتر از من ندارند . کلافه اند. به هم لبخند می زنند .

 

 

 

تا اینجای داستان را پیش خودتان نگاه دارید می خواهم خاطره ای را برایتان باز گو کنم . تا ابتدای این پاراگراف از متن بود یا وقتی خواندن داستانم تمام شد، مطمئن  نیستم. یکی از بچه ها که خوب گوشش را تیز کرده بود توی برگه داستان، گفت : وقتی من توی طوفان راه می روم، مدام شنهای زبر زیر دندانهایم صدا می کنند. راستش را بخواهید وقتی از جلسه بیرون آمدم تا چند روز وجود شنها ی زبررا زیر دندانهایم حس می کردم .

                                             

                                                                                                                    ادامه داستان

 

خب، انگار این یکی استثناست . هفت ،هشت، ده  شماره می زند بیرون. خِشّی می کند. چقدر خوشم می اید ! دمش را می گیرم می کشمش بیرون. خیس است. با کمی خاک شده است برگه ای اطلاعیه که پشتش را سرش زده باشی . اگر بگویم چسبناک اغراق کرده ام . چیزی حول وحوش آن، شاید هم کمی بیشتر. بیچاره پر است از عرق وخاک! شماره روی تابلو با شماره یکی ازفیشهای دستم تطبیق می کند، می روم پشت باجه. صندلی را کمی می کشم عقب وچقدرآدم متمدن می شود وقتی می بیند قادراست مثل انسان بنشیند روی صندلی. ویکی که انطرف است مقنعه اش را کمی بکشد جلو و با چشمهای سیاه و براقش به اعداد روی چک نگاه کند وتو خودت کیف کنی و بگویی ترجیح می دهم بریزید به این حساب ودلت غنچ برود. برود از اینکه دوتا چشم دوتا چشم سیاه دارد به تو نگاه می کند.

 

        آخریکی ازکارهای عجیب وغریب دیگرم این است که قادرم افکارآدمها را بخوانم، مثلا همین شما . الان داری پیش خودت می گویی: دارد زر می زند. نه؟ دیدی درست گفتم ؟ باورت شد؟ چه بخواهی یا نخواهی داشت به من فکرمی کرد؟ به اینکه چگونه توانسته بودم این چک را تا به این اندازه سِرش ناک کنم .

 

                                                                                                ماجرا عشقی می شود.

 

 مردبدی نیست. این را چند بار توی ذهنش تکرار می کندوهمانطورکه کارش را انجام می دهد چیزی توی کیفش بیرون می آورد: تکه ای نان خشک. می گذارد بین دندانهاش. صدای خرد شدنش می پیچد توی گوشم . بعد هم می گوید تمام شد، این هم برگ رسید .

 

 ساعت حدوداً ده صبح. اینکه می گویم حدوداً یعنی حول وحوش. می توانست بیشترهم باشد. همه این وقایع درخیابا ن فرخی روی داده است.خیابانی مابین میدان باغ ملی تا شهید بهشتی. اینجا یزد است. ساعت یک چیزی نزدیک ده وسی وپنج دقیقه. طو فان همچنان ادامه دارد دانه های شن وریزهای خاک خودشان را می کوبند به در ودیوار، به شیشه های سکوریت مغازها. شاخه های درختان بال در آورده اند. خورشید زیرخروارها شن مدفون شده. آسمان سیاه متمایل به سرخ، داردازآسمان شن می بارد .

 ازنبش باغ ملی که پیچیدم داخل خیابان فرخی هنوزازمغازه های تایپ وتکثیری رد نشده بودم که دیدمش . باورکردنش آسان نبود اما ازانجا که همه اتفاقهای عجیب و غریب باور پذیرند این یکی هم مستثنی نیست . خودش بود. یک سیاه چال واقعی . یک سیاه چال؟ آن هم توی خیابان فرخی؟ بله! درست حدس می زنید: یک سیاه چال، آن هم توی خیابان فرخی! آنجا چه کار داشت؟ هیچی داشت برای خودش می گشت. خیلی عادی مثل تمام آدمها یا تیرهای برق. یاهمان نیمکت فلزی زیر سرپوش داخل ایستگاه اتوبوس که سر تا پایش راخاک گرفته بود.  یک سیاه چال با قیا فه ای باور نکردنی. لبریز از خاک. درست که دقت می کردید، می دیدید.

درست شنیدید: گاهی باخودش حرف می زد .

 

 اما این یکی همانطور که ازاسمش پیداست کمی که چه عرض کنم خیلی با دیگران فرق داشت. می شود گفت خطر ناک، بله خطرناک! کنارهر چیزی که عبورمی کردآن را می کشید داخل خودش، مثل یک جاروبرقی بزرگ . مغازه ها، ماشینها، آدمهاوحتی آن مامورپارک بان. بیچاره با ان لباس پراز نوارهای شب رنگش! وقتی از دور نگاهش می کردی، هنگامی که داشت قورتش می داد، با انکه به اندازه سر سوزن کوچک شده بود، همچنان داشت برق می زد.

لازم می دانم برای روشن شدن ماجرا داستانی را که چند وقت پیش توی شهر ما اتفاق افتاده برایتان تعریف کنم :

 

             دریکی از همین روزهای گرم تابستان تمساحی وارد دندان پزشکی شدوازپزشک خواست تا دندانش را که آسیب دیده معاینه کند. پزشک اورا به صندلی مخصوص دندانپزشکی راهنمایی کردوازاوتقاضا کرد تا آنجا که ممکن است دهانش را باز کند . تمساح این کاررا کرد. یعنی دهانش را آنقدربازکرد تا دندان پزشک بتواند برود وداخلش بنشیند . بیچاره دندانپزشک مرتب با ذره بین به دندانهای تمساح نگاه می کرد.و با خودش می گفت: « هوم، هوم این هم ازاین یکی». اما هرچه می گشت کمتر می یافت. همانطور که آنجا نشسته بود بلند فریاد زد:« شما که دندانهایتان سالم است» و تمساح درجوابش گفت:« ممنون» وآرواره اش به روی هم چفت شد . آخر یک تمساح وقتی می خواهد بگوید ممنون که نمی تواند دهانش راهمچنان بازنگهدارد.

                                                                                                                  پایان داستان .

 

  اما آن چه واقعیتش محرز است وجود آن سیاه چال است درون خیابان فرخی که حالا رسیده است نبش کوچه دادگستری جنب مغازه عینک فروشی . لازم به توضیح است که سیاه چال ها موجوداتی هستند زاده فضا که در خودشان نیرویی دارند که قادرند هرچیزی را که به آنها نزدیک شود ببلعند. یک نیروی جاذبه عجیب، با شکمی بزرگ،کله ای کوچک، پاهایی که تا می شود وبه شکمشان چسبیده است. برای آنکه تصویر بهتری در ذهنتان داشته باشید شما می توانید یک دایره بکشید. اندازه اش فرقی نمی کند، هرچقدر دلتان می خواهد.یک نقطه هم بگذارید جای نافش. بعد هم با سیاه ترین مدادی که دارید هرچه زورتان می رسد آن را سیاه کنید  .فقط مانده سکه ای فلزی، مبلغش مهم نیست، هرچه ارزشمند تر باشد بیشتر خوشش می اید. بگذارید جای سرش. بی خیال گردن! یک سیاه چال واقعی که گردن ندارد . راستی یادتان نرود همانجا که برایش ناف گذاشتید،کمی پایین تر، ازدوطرف به اندازه مساوی دوعدد پا بکشید. طوری که تنها بتواند را ه برود. زانو نه! تا حالا چه کسی سیاه چالی را دیده است که زانو داشته باشد؟ حالا مقدار زیادی باد و خاک هم به محیط اضافه کنید طوری که هیچ وقت نتوانید کاغذ زیر دستتان را ثابت نگاه دارید .

                                                                                                               یک امر تأسف بار.

 

 بیچاره مغازه عینک فروشی! امروز از آنجا که رد می شدم اصلا وجود خارجی نداشت .غیب شده بود .آخر چندروز است که می خواهم شیشه عینکم را عوض کنم. دیروز که خودتان دیدید اوضاع آنقدر آشفته بود که اگرغافل می شدی باد تو را با خودش می برد، اما آنچه انکار ناپذیر هست عبور نیرویی ما ورایی از خیابان فرخی است. یک چیز هول انگیزخیابان را در نوردیده بود، از سرتا ته. راستش را بخواهید دیگر خیابانی به این نام وجود نداشت .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:26 توسط سید مسعود میرجعفری |

                                                          يك سبد پر از ماسوره هاي برشده

 

              عجيب غريب ترين چيزي كه تا به حال توجه خودش را به من جلب كرده يك عدد بادگير است كه چندين سال پيش روي بام خانه پدربزرگم سبز شده است . قضيه حالت پيچيده اي ندارد . وقتي از كوچه هاي تنگ و باريك محله بادگيرگاه مي گذري ناگهان به محوطه اي وسيع مي رسي . انگار كه يك دشت خودش را پيچده باشد بين يك لحاف كهنه و قديمي و هي درون خودش پيچ بخورد و بعد هم چهارتا رود ازش منشعب شود كه هركدامشان مابين دَره‌هاي بلند و باريك تاب بخورد و يكي شان برسد به خانه پدر بزرگ .از در چوبي و قلدرش كه رد شوي مي رسي به يك هشت ضلعي شبيه ورودي كليسايي كه از بالايش يك ناقوس مدام دارد بدن سخت فلزيش را مي كوبد به آونگ وسطش. هشت تكه نورازآن كلاه فرنگي مي ريزد توي هشت ضلعي و قلوه سنگهاي فرش شده كف هشتي را روشن مي كند . بعد هم وارد كه مي شوي مادربزرگت را مي بيني كه پاي پله هاي ورودي خانه گوشه حياط بساطش را پهن كرده و دارد با آن چرخ كوچك ريسندگي ماسوره هايش را برمي كند . چَخَكُن[1] دارد مي چرخد و شنگله ها باز مي شوند و پيچيده مي شوند دور دوك. دوكها انسانهاي تازه متولد شده ايند كه با گناه بزرگ و بزرگتر مي شوند . وقتي هم كه وقت مرگشان رسيد مادر بزرگ بند نافشان را از شنگله جدا مي كند و مي اندازتشان توي سبدي كه نامش را گذاشته جهنم . از جهنم كه بگذريم مي فهمي كه پدر بزرگ چند سالي است كه گود را به نفع رقيب ديرينه اش  ترك كرده و رفته زير شنهاي انتهاي خياباني كه تويش قلعه ايست كهنه. همانجا كه ختم مي شود به يك دروازه كه پشتش پدر بزرگها مي روند و چمباتمه مي زنند كه خداي ناكرده مادر بزرگها از راه نرسند و دوباره همان آش باشد وهمان كاسه . 

              خب بايد قولي بدهي كه هرجا رفتم پا به پايم بياي و هر چه ديدي يا شنيدي بگذاري توي گنجه. مي داني هميشه كه پدر بزرگها با مادربزرگها رفتارانسان دوستانه اي ندارند يا برعكس ممكن است هر لحظه يكي شان حقوق بشر را بگذارد زير پا  و پيكي، پسقالي[2] توي پاي آن يكي درآورد كه دادش بپيچد زيربادگير و هي تاب بخورد برود بالا و دوباره برگردد پايين. آخركار بادگيرهمين است .چيزي را به بيرون درز نمي دهد . هرچه راكه باشد مثل دوك دورخودش جمع مي كند. مادر بزرگ يك سبد هم گذاشته زير بادگيركه پر از دوكهاي بَر شده است .

              اصل ماجرا از اين جا شروع شد. يك روز كه پدر بزرگ از جايي درخياباني كه درونش قلعه ايست كهنه پيچيد توي كوچه پس كوچه هاي محله و بعد خودش را سپرد دست رود،كلاهِ شاپو سرش بود با پالتواي بلند. هوا سرد بود .گمانم آذر را رد كرده بوديم و سوزسرما مي پيچيد توي تالار. احتمالا انتهاي تالار يك محوطه بازكوچكي بوده كه سقف هم نداشته . كسي چه مي داند شايد هم داشته اما آن چه وجودش قطعي است حضورآن حوض است با اضلاع هشتگانه  شبيه اختاپوسي كه دهانش را باز كرد ه و مدام دارد پاهاي بلندش را به زمين مي كوبد. خب بگذريم اينجاست كه بايد چشمهايت را ببندي چون دارد يك مسئله خانودگي اتفاق مي افتد.يك چيز كاملا خصوصي مربوطش به من هم كه نوه شان مي شوم نمي شود چون هميشه خدا چيزهاي خصوصي زيرآن بادگير رخ مي دهد پاي آن حوض زير شر شرآرام و ممتد فوّاره. آب از آن فوّاره سنگي بدون هيچ موتور يا چيزي شبيه آنچه كه امروزها به كارمي آيد، مي زند بالا و بعد هم گم مي شود در دهان سياه اختاپوس . مي گويند اول پدر بزرگ شروع كرده .يعني اينكه پيك را توي ران مادربزرگ درآورده. قدري كه به اندازه يك كفگير جايش سياه شود. كسي چه مي داند. حتي بادگيرهم نبوده . يعني اوايل كارنبوده بعداً آنقدر مسئله بزرگ جلوه كرده كه ناگزير شده. نه اينكه دلش سوخته. نه، شايد هم غيرتي شده و بعد هم دستهاش را گذاشته زيرسوراخهاي دماغش؛ آن جا كه چند تا چوب ازش زده توي دل محله و يكهو زده به كله اش كه بالاي آن حوض روي محوط كوچك انتهاي تالار پشت بام خانه پدربزرگ سر بر آورد. بادگير را مي گويم حالا هست  و از پس ماجرا خودش را مثل يك آب كش كشيده روي آن محوطه و سبد پر از ماسوره هاي بر شده . توي آن سوراخ، سوراخها مي تواني چيزهاي را ببيني اما هيچ وقت هيچ چيز كامل نيست. تو پازلي را داري كه هربارتعدادي قطعه ها هست و بار ديگر تعدادي نيست .هيچ وقت قادر نيستي آنها را كنار هم بچيني و بعد درحالي كه دستهايت را به كمر زده اي بگويي خودشه بله خودشه .

               يك زماني صداي پدر بزرگ را مي شنوي كه دارد زير بادگير نفس نفس مي زند و زماني ديگر فريادهاي مادربزرگ . آنچه كه برداشت  من از ايستادن وگوش دادن به صداهاي مانده از زير بادگير است به اضافه شنيده هايم ازديگران مي تواند اين باشد كه وقتي پدربزرگ از پاي مادربزرگ پيك را درآورد . مادر بزرگ شروع كرد دور حوض دويدن .هوا سرد بود وآبي درحوض نبود. پدربزرگ حتي پالتواش را هم از روي كت پشميش درنياورد.كلاه شاپوش راهم، همين طور. تنها هرزگاهي دست مي برد وآن را روي تاسي سرش محكم مي كرد. كلاه براي پيرمرد تكه اي ازحيثيتش بود. مادر بزرگ هيچ كار بدي انجام نداده بود .شايد هم آن كارآنقدر بد نبودكه شما فكر مي كنيد. هيچ كلاف سردرگمي دركار نيست از همان دعواهاي زن و شوهري . كمي هم بوي غذاي سوخته پيچيده زير بادگير ممكن است دعوا سرآن چراغ لعنتي باشد فتيله اش رفته است بالا يا اينكه نه، آن قدر دورحوض چرخيدند وچرخيدند كه يادشان رفت شعله اش را بكشند پايين . اما بوي سوختگي به وضوح به مشام مي رسد . پدر بزرگ پايش گير مي كند به سنگ هاي بالا زده از پاشويه و مي افتد توي حوض .سرش مي گيرد به آن فوّاره  و بعد باقي ماجرا .شايد هم  اول صدايي نبوده يعني كه فقط صداي نفس نفس زدنهاي پدربزرگ  و فريادهاي  بي وقفه مادربزرگ و بعد هم درآوردن ويشگون و صداي جيغ. بيچاره مادر بزرگ هميشه خدا از نوك صبح تا  قار قار شام مي نشست پشت چخكن و دستهايش مدام مي چرخيد . سر وكله پدر بزرگ كه پيدا مي شد سبد دوكها را مي گذاشت گوشه تالار و سر مي زد به غذا .

             موهاي كوتاه و سنگ شور شده‌اش به شانه اش نمي رسيد. دستها را مي گرفت به زانو وكمر راست مي كرد .گوشه اتاق يك ميخ زده بودند به ديوار وچند متر آن طرف تر تاقچه بلندي بود كه چند تا چوب لباسي كوبيده بودند توي پيشانيش . پدر بزرگ پالتواش را بند مي كرد به ميخ و لباسهايش را مي آويخت توي تاقچه . همه اش همين بود تنها چيزي كه احترامش واجب است آن كلاه بود . گويا مادر بزرگ همين كه مي خواست چيزي را در تاقچه جابه جا كند دستش مي خورد به كلاه و پرت مي شود توي منقل . باور كردنش زياد هم سخت نيست . گوشه كلاه مي گيرد به زغالهاي زير خاكستر و بوي پشم مي پيچد توي اتاق . مادر بزرگ كلاه را بر مي دارد و مي دود توي تالار . شير آب كنار حوض را كه باز مي كند پدر بزرگ از راه مي رسد و آن پيك كزايي و سياه شدن پاي مادر بزرگ. بعد هم صداهاي ناجور و پيچ و تاب خوردنش در فضاي انتهاي تالار. اما نه فريادهاي پدر بزرگ همواره هست و نه آه و ناله هاي مادر بزرگ. شايد هم مادر بزرگ ماسوره اش را بركرده و هلش داده توي حوض. خلاصه حالا كه سالياني زيادي از اين ماجرا مي گذرد قطعي ترين چيزي كه وجود دارد و انكار كردنش هم بعيد نيست سبز شدن عجيب و غريب آن بادگير است روي پشت بام خانه پدر بزرگ .

 

 

                                                                                                                                                      

 



[1] Chakhekon.

[2] Pick o pesghali.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 17:53 توسط سید مسعود میرجعفری |

 

 

 

                                                                    7

                                                                                                  

             چيزي نگفت يعني حرفي كه بشود حدس زد ، اين آخرين بار ا ست كه مي توا نم ببينمش.

                                                                                                                  

                                                                    1        

      

           فيلتر سيگارش را جوري فشار داد توي زير سيگاري كه از ميزش صدا زد بيرون . پرونده ها روي هم تلنبار شده بود . هيچ وقت نديده بودم . يعني توي اين مدتي كه همكار بوديم .

          ميز ش را گذاشته بود زير پنجره . هميشه هم دوست داشت پنجره را چهار طاق بگذارد . مي گفت خوب نيست ادم خودش را بچپاند داخل فضاي در بسته و دراتاق را باز مي گذاشت توي محيط نه چندان گَل وگشاد كورديور . ارباب رجوها را مي شد ديد كه در رفت و امدند. باد كولاك درست مي كردو اگر غافل مي شدي برگه اي چيزي را با خودش مي برد . اوايل چند بار بحث مان شده بود نه اين كه فكر كنيد سر ش داد زده باشم. نه. بهانه كرده بودم.

         اين شكلي مي شد يك جورهايي باهاش قاطي شد . ادم سردي نبود .گمانم اينجوري بود . اتفاقا وقتي مي خواست پرونده ها را برايش راست وريس كنم كمي معطلش مي كردم . او هم سيگارش را محكم توي زير سيگاري فشار مي داد وجدي جدي لبخند مي زد . از پشت ميز بلند مي شد. صندلي را هل مي داد گوشه اي و دستهاش را تكيه مي داد به هره پنجره و باد توي موهاي پرپشتش مي پيچيد . بعد هم خيره مي شد به دور دست .چند بار وقتي فرصت پيدا كردم رفته بودم همانجا لب پنجره و نگاهم را انداخته بودم به اطراف .چيزي ديده نمي شد، جز پنجرهاي بسته و طعم دود .اما پنجره اي بود كه هميشه باز بود و پرده هاي قرمز ازش زده بود توي اسمان . انگارانجا توي سينه بتوني اپارتمان خورشيد هميشه دارد غروب مي كند.

 

                                                                       2

 

          باد مي آمد وموهايش را ريخته بود توي صورتش. ازلابه لاي طره هاي مو چشمهاي درشت وتكه هاي از صورتش نمايان بود . نشسته بود پشت ميز تحرير و سرش را خم كرده بود روي كتاب و دستهايش نمي گذاشت كه باد ورقش بزند و حواسش برود . تاپ آبي خطوط اندامش را توي زمينه سفيد به نمايش مي گذاشت. دامن مشكي وماهي واراو تا زانو هايش ادامه پيدا مي كرد ومي ريخت روي ساقها.باد از چپ مي وزيد وهمه چيز تمايل پيدا كرده بود به راست. تمام چيزي را كه مي توانستي ببيني همين بود. پاهايش كه از قسمت ساق روي هم افتاده بود وتا بالاي زانو ادامه پيدا مي كرد. بعد پايه عرضي ميز ودو باره ادامه رانها . برشي مقبولي كه نيمتنه چپ را پشت ميز و روي صندلي درنور بيشتري به نمايش مي گذاشت. ايستاده بودم مقابلش و تكيه زده بودم به ديوار. تابلو را آوبزان كرده بودند به ستوني پهن و نورپرژكتور مستقيم افتاده بود روي چشمهاش . سر را بالا كرد وموها را ريخت پشت سرش. لبخندي ملايم گوشه لبش را خط انداخت . از انجا كه نشسته بود بلند شد. موها ريخته شده پشتش درباد تكان مي خورد. پشتي صندليش را گرفت وچند قدمي را تا قاب پهن وچوبي طي كرد.صداي كشيده شدن پايه هاي صندلي روي بوم وزش نرم موهاي چسبناك قلم مو بود روي رنگ . به لبه قاب كه رسيد صندلي را هوشمندانه انداخت كف نمايشگاه . خطوط قهوه اي رنگ روغن با سراميكهاي براق برخورد كرد وبي هيچ صداي قرارگرفت پاي تابلو . به آرامي پايش را گذاشت روي تشك صندلي و پاشنه آبي كفشش قرارگرفت روي زمين . مقابلم ايستاد. بوي رنگ تازه مي داد . خوب كه دقت مي كردي خطوط قلم مو را مي توانستي هر جايش كه بخواهي پيدا كني .سيب گلويش ثابت ايستاده بود و بالا و پايين نمي‌رفت.نگاهي به سراپايم انداخت اينهو كسي كه دارد به خانه پدريش نگاه مي كند ميكس شدو بعد هم چرخيد شبيه شخصيت كارتونهاي زمان بچگي وبدون آنكه كه نگاهش را برگرداند ازمقابلم گذشت. در شيشه اي بزرگ نمايشگاه باز شد. از پله ها پايين رفت .

 

                                                                     3

 

           ايستاده بود مقابلم وتكيه زده بود به ديوارنمايشگاه. اخرمي دانيد انجا كه نشسته ام درست روبه رويم ديواري ست كه كمي اين طرف و انطرفش تابلو چسبانده اند . يك ستون است كه براي خودش همينجوري رفته است هوا وانتهايش ديده نمي شود كه بفهمم به كجا بند است هميشه يكي پيدا مي شود كه پشتش را بدهد به ان و كمي خستگي در كند . راستش اقايان بيشتر از خانمها خسته مي شوند اخر هر بار كه نگاه مي كني كسي را مي بيني ان هم از جنس مذكرش كه چشمها را درشت مي كند و خيره مي شود به من . كاش ان كه كشيده بودم پارچه اي چيزي انداخت بود روي پاهام . توي كشورهاي ديگر اينجوري نبود . يعني اينكه بازديد كننده اي چيزي هم اگر خيره مي شد مي رفت وان گوشه نقاش را پيدا مي كرد مي كشيدش جلو  پاي تابلو وكلي در باره ام صبحت مي كرد . اما اينجا اينطور نيست هي مي ايند و ورور نگاهم مي كنند . اين يكي هم سيزده روزاست كه هر روز صبح تا شب مي ايد و تكيه مي دهد به ديوار مقابلم راستش را بخواهيد  نگاهش داشت آزارم مي داد . زل زده بود به من وچشم برنمي داشت. هر روز مي آمد. ساعتها مقابلم مي ايستاد. هرزگاهي مي رفت و وقتي مي آمد. مي فهميدم كه سيگاركشيده . بوي بدي مي داد.  حتي بدتراز زمانيكه رنگهاي زير بغلت عرق كند . نمي شود كه آدم اينقدر بنشيد و مدام كتاب بخواند، آن هم زير باد. دستت را كه روي صفحات برداري باد هم چيزرا مي ريزد به هم و دوباره بايد پيدايش كني. مطلب را كه گم كني حواست مي رود. تا دوباره برگردد آنچه را كه خواندي كم رنگ مي شود. اين دوتا چشم هم كه شده است غوز بالا غوز. رهايم نمي كند .بازديد كننده ها مي آيند و مي روند. گاهي هم نظر مختصري مي دهند .عادت كرده ام . تو هم باشي يك چيزهاي برايت عادت مي شود .حواست را پرت نمي كند . اما اگر يكي ميخت بشود حتي اگرازرنگ هم باشي مي ريزي به هم . خب برايش احترام قائلم . وقت چيزبا ارزشي است. هرروز دارد صرفش مي كند. كجا؟! اين هم پيش من .خوب اين گوشه وان گوشه شنيد ه ام نمايشگاه چند روز ديگر هم تمديد شده است . وقتي دوروبرت پر از پچ پچ باشد شايعات زود به واقعيت تبديل مي شود . حالا سيزده روز گذشته است و رهايم نمي كند. سه روزاست كه كلمه اي نخوانده ام و فقط دستم را گذاشته ام روي همان صفحه اي كه بوده . باد جزو تفكيك ناپذيرمن است . دستم را اگربردارم همه چيز به هم مي ريزد . افكارم را به هم ريخته. رنگ دانه هاي درون مغزم اصلا كار نمي كنند . مرا ياد چيزي مي اندازد شايد خاطره اي گنگ از وقتي كه هنوز بالغ نشده بودم ويك طرح بودم.  مدام پسركي مي امد و مي ايستاد پشت سر نقاش. هنوزپشت لبش سبز نشده بوي سيگار مي داد . مي فهميد؟ حتما برايتان قابل درك است  كه روح داشتن يكي از معناهايش مي شود همين كه يكي بيايد و از وجودش بريزد توي تو. بيچاره نقاش بعد از كشدن من چند تار مويش سفيد شد .

 

                                                                      4

 

             كارمند جماعت همه همين طوريند. ساعت شش از خواب بيدارمي شوند. صبحانه خورده يا نخورده  نگاهي توي آيننه مي ا ندازند و ساعت هفت بايد پشت ميز شان نشسته باشند .همين قدر كه حاضر باشند كافي ست . اما چند روز بود كه پيدايش نمي شد و توي دلم شورافتاده بود. به چشمهايش عادت كرده بودم.  به صورت اصلاح شده و لبهاي گوشتيش . يك جور هوس درونش موج مي زد. وقتي با من صحبت مي كرد خوشم مي آمد. صبحانه را با هم مي خورديم . هرچند كه معمول نبود.  چند مورد هم تذكر روي پرونده ام درج شده بود. اما لذتش توي همين بود. وقتي كه لقمه را داخل دهانش مي گذاشت طعم تلخ سيگار گلويم را خش مي انداخت .دهانم پر از آب مي شد و چند بار هم از دهانم پريده بود: نوش جان و چشمهايش كه مدام سفره را مي پايد بالا مي آمد و نگاهش مي‌افتاد به فكم كه تكان مي‌خورد . گوشه لبش ترك بر مي داشت .هردو به چيزي مشترك فكرمي كرديم و ازدواج هم شده بود شيئي دور از دسترس. امكانش كه بود اما اين جوري كيفش بيشتر بود. مدام مراقب هم بودن و چيزي بروز ندادن. نگاه به هم انداختن و لقمه‌اي را فرو بردن. خانه كه مي روم چيزي هست كه بهش فكركنم. چشمها، لبها، كلمات بريده بريده شده ،اندامي موزون، لباسهاي مرتب، كفشهاي واكس زده و سيزده روز است. درست سيزده روز. آب شده رفته توي زمين. ميزخاليش شده دستگاه شكنچه و پرونده ها روي ميز هرروز بيشتر و بيشترمي‌شوند . شنيده ام كه موبايلش خاموش است و منزلش هم هيچكس نيست . هنوز چهارده روز از ناپديد شدنش نگذشته بود كه زني سر زير انداخت وآمد نشت مقابلم .پنجره بالاي ميزش باز بود به عادت هميشه بازش گذاشته بودم . صندلي را هل داد عقب روي چرخها ش قر خورد و خودش را كشيد كنار . بوي رنگ مي داد. موهايش را ريخته بود پشت سرش .انگار مملكت تعطيل شده و همه گشتها رفته اند پي كارشان. تاپ آبي با آن دامن مشكي  ِ ماهي وارش. نگاهش را انداخت توي چشمهام و هيچ نگفت . با خودش باد آورده بود از چپ به راست مي وزيد .دستهايش راتكيه داد به هره پنجره وسرو شانه هاش را داد بيرون پر از رد‌‌‌‌هاي موازي و اندكي هم متقا‌طع . اول خيال كردم چشمهايم مشكل پيدا كرده اما نه در حركاتش چيزي بود كه تا حالا نديده بودم. هر حركتي مي كرد شكلي بود كه سايه اش تا چند لحظه همان جا قبل از حركت مي ماند. يك جوركندي غير معمول .وقتي داري زير باران رانندگي مي كني چراغهاي اطراف و وسط خيابان يكجور حاشيه امني دارند. نشست پشت ميز و دستهايش را گذاشت روي انبوه پروندها . بعد هم صداي غيژ خيلي سريع و آ هسته زير پوستم دويد. يكي داشت با فريادهايش مي گفت: پنجره اپارتمان رو به روي را بستند . بستند . وغروبي كم رنگ ريخت داخل ساختمان ، شد زمينه پشت سرش. موهايش ريخت توي صورت و ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ازلابه لاي طره هاي موچشمهاي درشت و تكه هاي از صورتش نمايان بود  .

 

                                                                   5

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                    6

 

           تابلو به ستون ديوار آويزان بود و باد مدام كتاب را ورق مي زد. صداي ورق زدنش ريخته بودم به هم. صندلي رنگ روغن زيرتابلو قرار داشت و زمينه تابلو هيچ نبود مگر ميز تحرير وكتاب و وزش باد.  از در كه بيرون رفت دنبالش دويدم وشروع كردم داد زدن هي هي ... از شيب خيابان گذشته بود و تنها موهايش را ديدم با حركات تصنعي گردنش تاب مي خورد يك پارچه رنگ روغن ان هم توي خيابان شلوغ قاطي جمعيت شد و قد بلندش از چهارراه گذشت و پشت اتوبوس خط واحد گم شد. .هرچه نگاه كردم نديدمش، انگار نقاش پاكش كرده بود و به جايش همين ديوار را كشيده بود و بعد ميز و ان سيزده روز. روز چهارد‌ هم همه چيز مشبك به نظر مي رسيد. باد شن ها را مي زد به شيشه و ديوار و هر چه مقابلش قرارداشت . .هوا سرخ شد سرخ، انگار ما بين روز زن دست كرده باشد و يك خورده از رنگهاي صورتش را پاشيده باشد وسط اسمان . شاخه هاي درخت مي شكستند و مي افتادند توي خيابان. نمايشگاه پر بود از ادمهاي كه دستهاشان را كرده بودند توي جيب و براي خودشان مي پلكيدند. نمايشگاه را بوي خاك بر داشته بود. صندلي رنگ روغن يك جورهايي بازديد كننده ها رامي آزرد. انگار حالا كه او نيست و همه چيز را به حال خودش رها كرده بود توي اين باد كه هرگز قرار نبود بايستد وتا ابد، بله تا ابد مي بايست بوزد . وظيفه من بود كه ا نرا بردارم بگذارمش كنار. نگاهم افتاد پاي ستون كشيدمش انجا روي دوپايه بي هيچ صدايي كشيده شد و ردي از رنگ ماند روي سراميكها. بعد هم چند جاي ديگر و نه مثل اينكه جور درنمي امد نه اينكه خوب به نظر نرسد نه اما جايش انجا نبود . به خودم گفتم بگذارمش داخل نقاشي و اضافه اش كنم به طرح. هوا توفاني است به زودي بازخواهد گشت. آخر مي داني اگر تينري چيزي برداري و بكشي هر جايي از بدنش ، مي شود نامرئي. خانه او هم همين جا ست. متعلق به دنياي ما نيست .همه وجودش از رنگ است. هميشه خدا بوي رنگ مي‌دهد .دست كردم و صندلي را برداشتم. آخر بايد نقاش مي آمد و آن را مي كشيد پشت ميز. اما اين واقعيت كه مقابلم گذاشته بود انكار ناپذير بود. به هيچ وجه نمي شد ان را ناديدده گرفت. صندلي توي دستهاي من بود مي توانستم با آن هر كاري كه مي خواهم انجام دهم. پس امكانش بود كه ان را دوباره بگذارم سر جايش. بلندش كردم و پرتش كردم توي تابلو. به سطح نرم و ملايم بوم برخورد كرد و چكيده زد و افتاد مقابل پا هام . تابلو خودش نگرفت. گفتم شايد را هش اين نيست . بايد دو باره امتحان كنم . پشتي صندلي را گرفتم و ارام پايه هايش را به تابلو نزديك كردم . پايه ها نشست توي تابلو . صندلي سنگين شد. وزن پيدا كرد. مجبور شدم دو دستي ان را بگيرم و هلش دهم توي طرح . تا مچم درون فضاي تابلو فرو رفت. دستهايم بوي رنگ گرفت. اما صندلي سرجايش قرار نگرفت و رها شد كنارميز. دست كردم صندلي را كشيدم بيرون. هر اندازه ازتابلو بيرون مي امد سبك و سبكتر مي شد . صندلي را گذاشتم زير تابلو پايم را گذاشتم روي تشكش و بعد خودم را رها كردم توي طرح، سبك شده بودم و باد مرا تكان مي داد.  موهايم از چپ به راست ريخت توي پيشانيم .صداي ورق ورق شدن كتاب چندش اور بود .خم شدم پشتي صندلي را گرفتم و كشيدمش بالا. كنجكاو شده بودم كه چه مي‌خواند كه هر روز خدا سرش توي كتاب است و بالا نمي‌اورد. صندلي را جا بجا كردم و نشستم پشت ميز. دستهام را گذاشتم روي كتاب و شروع كردم به خواندن. باد موهايم را ريخته بود توي صورتم .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 22:20 توسط سید مسعود میرجعفری |

من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد 

من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به پائين نگاه كرد . آنقدرگوشش را خاراند تا زخم شد . بعد هم نگاهش را انداخت به شاگردش كه دستهايش را تكيه داده بود به كاشي هاي رنگي و دست ديگرش را رها كرده بود توي آسمان ، مي خواست چيزي را بفهماند. چيزي كه فهميدنش هيچ كمكي به او نمي كرد. ايستاده بود پاي نماد سنگي كه ازجنس مرمرساخته شده. شيبه قسمت پائيني يك ستون نزديك در ورودي . اين ته ستونها دوتا بودند كه قرينه هم درست برابرگل دسته ها كارگذاشته شده اند، به صورتي كه سايه گل دسته ها در پاره اي ازروزمنطبق مي شود برآنها.حالا كنارهم بوديم . اوشانه راست من ايستاده بود واشاره اش مي رفت سمت شاگردش. بعد هم چرخشي چهل و پنج درجه وچشمهايش را انداخت نك دماغم .غربيه اي گفت و شروع كرد به بافتن .  من ازدست رفته بودم . درست ازهمان لحظه اي كه ساخت گلدسته خودش را تمام كرد . او مرا كشت . اين را صادقانه مي گويم . نه اينكه ماله اي چيزي بزند توي سرم . نه حتي با بيلش هم اينكاررا نكرد . تنها چشمهايش را خيره كرد . نه فكركني ترسيدم . ازخودم خجالت كشيدم . صادقانه بگويم . گوشت را كمي بيارنزديكتر. بين مان بماند. خودم را ازآن بالا پرت كردم پائين. افتادم همين جا پاي همين ته ستون . بعد هم خون، خون داغ از سرم جهيد. آرامم كرد. آرام. مي شنيدم. اطرافم حلقه زدند. اگربگويم ازچارسوق آمدند شايد دروغ گفته باشم. نديدم. چشمهايم درخودم فرو رفته بود. اما حدس مي زنم. بله  تعدادي هم ازكوچه امام زاده سيد ركن الدين ازآن سراشيبي ملايم ريخته بودند توي محوطه. هفت. بله هفت حلقه دورم آدم جمع شده بود. وآخرينش شاگردم بود. داشت نگاهم مي كرد. كارم تمام بود. تمام .خونها دلمه بسته بود روي آجرفرشها .

 نه اوسا : قبول ندارم . درست نيست .چي ! دوباره پيدات شد . اينجا هم دست از سرم بر نمي داري. گوش كن. هي، گوش كن، با توام. بيين من آن بالا توي گل دسته خودم بودم. اوسا هم توي گل دسته خودش و با دستش گل دسته اش را نشانه رفته بود . داد زدم ه ---- ي اوسا ه ---- ي. تمامش كردم. نگاهش كردم ازهمان نگاهها كه بهش مي گوئيد معنا دار. مي بايست داد ميزدم. خب زدم. بايد صدايم بهش مي رسيد . مي گويم :داد زدي ، شاگرد كه نبايد صدايش را مقابل اوسايش بلند كند . بله داد زد . اصلاّ به خاطر داد زدنش بود . من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد. درست گفتي،ها، ها. ديدي. چي ! اگه من داد نمي زدم كه نمي فهميدي. گفتم :كار من تمام شد. و دستهايم را در هوا تكان دادم. با هم شروع كرديم. خودت مگر شرط نكردي كه هر كدام گلدسته اش را زود تر ساخت اواوساتر است. نه اين را نگفتم. ببين غربيه. اين جوركه اوهم مي گويد نبود. شرط كرديم. اما نبايد مسئله را اينقدر جدي مي گرفت.اوساايي گفتند، شاگردي. خب ازش بپرس گلدسته را ساختي قبول. از من فرزتر بودي قبول. اما چرا دست بردي توي نقشه. قرارنبود كه يكيش دوراه پله داشته باشد. طرحشان يكي بود. از همان كه مي رفتي دوباره برمي گشتي. اما تو نارو زدي .هيچ وقت هم اجازه ندادي بيايم ببينم چه كارمي كني. خودت نيامدي .يادت نيست چند روزمانده بود كارم تمام شود گفتم:بيا نگاهي بيانداز. گذشته ازاين، شرط كرده بوديم. شرط بستن كه ديگر اوسا وشاگردي ندارد، دارد ؟.ازغريبه بپرس دارد؟نمي دانم والا. من عادت كردم توي كار ديگران دخالت نكنم. اين كه دخالت نيست. داري قضاوت مي كني. كي گفته. من كه قاضي نيستم تنها كاري كه ازم ساخته است نقالي است. دستهاي گليش را كه آغشته به خون بود گذاشت توي سينه ام. هلم داد عقب وگفت :بچه سوسول، فوكلي، قرتي. وايسا ،اين واژه ها را ازكجا آوردي .اينها كه توي دوره شما نبود. خيال مي كني  بود. خوب جوريشم بود. حالا چيزهاي بگويم كه نفهمي، چه كمكي بهت مي كنه. خودم را كشيدم عقب. گذاشتم رو در رو به هم نگاه كنند. خب اين را چي ميگي. چي را. تغيير دادن نقشه را. نقشه اي در كار نبود. گفتي دوتا گل دسته بسازيم. بعد هم توي يكه تك كاغذ چند تا عدد و ارقام  وخط كشيدي .اينها را من هم مي تونستم بكشم. همون روز نگفتم راه پله ها بايد رفت وبرگشتي باشند. بيراه مي گفتي. نمي شد. توي كاغذ نمي گنجيد. راه نمي داد. كله شقي كردي. رسم هم نبود بيايم وسرك بكشم ببينم چه كارمي كني. من كارخودم را كردم توهم كارخودت را. بعد هم چشمشان را انداختند نوك دماغ من. نمي دانم چه سري نوك دماغم بود كه هميشه نگاهشان كات مي شد همين جا. سرش را اندخت پائين. پشت گوشش را خاراند. پشتش را كرد به من. شانه هاي پهنش گردن گلفتش را مي پوشاند. گوني كارش را برداشت با همان سرو وضع، خون آلود وگلي. شاگردش گفت:اوسا، نه. تو را به آُن مكّه اي كه رفتي. دست بردار. چند صد سال است مدام پله ها را مي روي بالا. نوك گلدسته مي ايستي .خودت را پرت مي كني پائين. گوشش بدهكار نبود. چيزي نگذشت كه آن بالا بود توي گلدسته اي كه خودش ساخته بود،شروع كرد به دست تكان دادن.پرسيدم هميشه دست تكان مي دهد؟گفت:نه به خاطرشماست.بعد هم پشت گوشش را خاراند.شا گردش شروع كرد به خنديدن. پهن شد كف صحن .همانجا كه حالا ته ستون مرمري قراردارد. خون از سرش جست به اطراف. هيچكس توجهي نكرد. از مقابلش رد مي شدند. از رويش مي گذشتند. صداي خورد شدن استخوانهايش را مي شنيدند. خون ته كفشهاشان صحن را رد مي انداخت. شاگردش گفت مردم را مي بيني. ديگر برايشان عادي شده. چقدر سال است چقدرسال ، مردم عوض نشدند. وقتي باراولش هم بود فقط دورش حلقه زدند نگاهي به منارانداختند وبعد هم ردّ گيوهاشان بود وآجرفرشها .چند صد سال است كه اين كار را مي كند. گوني كارش را بر مي دارد مي رود بالا پشت گوشش را مي خاراند. هر دفعه كه خودش را پرت مي كند قسمش مي دهم. گاهي هم اوسا وشاگردي را مي گذارم كنارفحش مي كشم به ابا واجدادش. گوشش به اين حرفها نيست. دستش را مي گذارد توي سينه ام . هُلم مي دهد عقب. حواست كجاست. لهت مي كند ومي افتد جلو پاهام .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:39 توسط سید مسعود میرجعفری |