تبليغاتX
در ابتدا کلمه بود ....

من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد 

من هيچ گاه نمي توانم شبيه كسي باشم كه مثل او نيستم . غذا بخورم ،راه بروم . حتي خيلي ساده هميشه خدا وقتي دست پاچه مي شوم دست ببرم پشت سرم وگوشم را بخارانم . اين خنده دارترين كاريست كه كه تكرار كردنش آزارم مي دهد . زيرا آخرين باري كه ازآن بلندي به پائين نگاه كرد . آنقدرگوشش را خاراند تا زخم شد . بعد هم نگاهش را انداخت به شاگردش كه دستهايش را تكيه داده بود به كاشي هاي رنگي و دست ديگرش را رها كرده بود توي آسمان ، مي خواست چيزي را بفهماند. چيزي كه فهميدنش هيچ كمكي به او نمي كرد. ايستاده بود پاي نماد سنگي كه ازجنس مرمرساخته شده. شيبه قسمت پائيني يك ستون نزديك در ورودي . اين ته ستونها دوتا بودند كه قرينه هم درست برابرگل دسته ها كارگذاشته شده اند، به صورتي كه سايه گل دسته ها در پاره اي ازروزمنطبق مي شود برآنها.حالا كنارهم بوديم . اوشانه راست من ايستاده بود واشاره اش مي رفت سمت شاگردش. بعد هم چرخشي چهل و پنج درجه وچشمهايش را انداخت نك دماغم .غربيه اي گفت و شروع كرد به بافتن .  من ازدست رفته بودم . درست ازهمان لحظه اي كه ساخت گلدسته خودش را تمام كرد . او مرا كشت . اين را صادقانه مي گويم . نه اينكه ماله اي چيزي بزند توي سرم . نه حتي با بيلش هم اينكاررا نكرد . تنها چشمهايش را خيره كرد . نه فكركني ترسيدم . ازخودم خجالت كشيدم . صادقانه بگويم . گوشت را كمي بيارنزديكتر. بين مان بماند. خودم را ازآن بالا پرت كردم پائين. افتادم همين جا پاي همين ته ستون . بعد هم خون، خون داغ از سرم جهيد. آرامم كرد. آرام. مي شنيدم. اطرافم حلقه زدند. اگربگويم ازچارسوق آمدند شايد دروغ گفته باشم. نديدم. چشمهايم درخودم فرو رفته بود. اما حدس مي زنم. بله  تعدادي هم ازكوچه امام زاده سيد ركن الدين ازآن سراشيبي ملايم ريخته بودند توي محوطه. هفت. بله هفت حلقه دورم آدم جمع شده بود. وآخرينش شاگردم بود. داشت نگاهم مي كرد. كارم تمام بود. تمام .خونها دلمه بسته بود روي آجرفرشها .

 نه اوسا : قبول ندارم . درست نيست .چي ! دوباره پيدات شد . اينجا هم دست از سرم بر نمي داري. گوش كن. هي، گوش كن، با توام. بيين من آن بالا توي گل دسته خودم بودم. اوسا هم توي گل دسته خودش و با دستش گل دسته اش را نشانه رفته بود . داد زدم ه ---- ي اوسا ه ---- ي. تمامش كردم. نگاهش كردم ازهمان نگاهها كه بهش مي گوئيد معنا دار. مي بايست داد ميزدم. خب زدم. بايد صدايم بهش مي رسيد . مي گويم :داد زدي ، شاگرد كه نبايد صدايش را مقابل اوسايش بلند كند . بله داد زد . اصلاّ به خاطر داد زدنش بود . من ياد ندارم هيچ شاگردي سر اوسايش داد زده باشد. او زد. درست گفتي،ها، ها. ديدي. چي ! اگه من داد نمي زدم كه نمي فهميدي. گفتم :كار من تمام شد. و دستهايم را در هوا تكان دادم. با هم شروع كرديم. خودت مگر شرط نكردي كه هر كدام گلدسته اش را زود تر ساخت اواوساتر است. نه اين را نگفتم. ببين غربيه. اين جوركه اوهم مي گويد نبود. شرط كرديم. اما نبايد مسئله را اينقدر جدي مي گرفت.اوساايي گفتند، شاگردي. خب ازش بپرس گلدسته را ساختي قبول. از من فرزتر بودي قبول. اما چرا دست بردي توي نقشه. قرارنبود كه يكيش دوراه پله داشته باشد. طرحشان يكي بود. از همان كه مي رفتي دوباره برمي گشتي. اما تو نارو زدي .هيچ وقت هم اجازه ندادي بيايم ببينم چه كارمي كني. خودت نيامدي .يادت نيست چند روزمانده بود كارم تمام شود گفتم:بيا نگاهي بيانداز. گذشته ازاين، شرط كرده بوديم. شرط بستن كه ديگر اوسا وشاگردي ندارد، دارد ؟.ازغريبه بپرس دارد؟نمي دانم والا. من عادت كردم توي كار ديگران دخالت نكنم. اين كه دخالت نيست. داري قضاوت مي كني. كي گفته. من كه قاضي نيستم تنها كاري كه ازم ساخته است نقالي است. دستهاي گليش را كه آغشته به خون بود گذاشت توي سينه ام. هلم داد عقب وگفت :بچه سوسول، فوكلي، قرتي. وايسا ،اين واژه ها را ازكجا آوردي .اينها كه توي دوره شما نبود. خيال مي كني  بود. خوب جوريشم بود. حالا چيزهاي بگويم كه نفهمي، چه كمكي بهت مي كنه. خودم را كشيدم عقب. گذاشتم رو در رو به هم نگاه كنند. خب اين را چي ميگي. چي را. تغيير دادن نقشه را. نقشه اي در كار نبود. گفتي دوتا گل دسته بسازيم. بعد هم توي يكه تك كاغذ چند تا عدد و ارقام  وخط كشيدي .اينها را من هم مي تونستم بكشم. همون روز نگفتم راه پله ها بايد رفت وبرگشتي باشند. بيراه مي گفتي. نمي شد. توي كاغذ نمي گنجيد. راه نمي داد. كله شقي كردي. رسم هم نبود بيايم وسرك بكشم ببينم چه كارمي كني. من كارخودم را كردم توهم كارخودت را. بعد هم چشمشان را انداختند نوك دماغ من. نمي دانم چه سري نوك دماغم بود كه هميشه نگاهشان كات مي شد همين جا. سرش را اندخت پائين. پشت گوشش را خاراند. پشتش را كرد به من. شانه هاي پهنش گردن گلفتش را مي پوشاند. گوني كارش را برداشت با همان سرو وضع، خون آلود وگلي. شاگردش گفت:اوسا، نه. تو را به آُن مكّه اي كه رفتي. دست بردار. چند صد سال است مدام پله ها را مي روي بالا. نوك گلدسته مي ايستي .خودت را پرت مي كني پائين. گوشش بدهكار نبود. چيزي نگذشت كه آن بالا بود توي گلدسته اي كه خودش ساخته بود،شروع كرد به دست تكان دادن.پرسيدم هميشه دست تكان مي دهد؟گفت:نه به خاطرشماست.بعد هم پشت گوشش را خاراند.شا گردش شروع كرد به خنديدن. پهن شد كف صحن .همانجا كه حالا ته ستون مرمري قراردارد. خون از سرش جست به اطراف. هيچكس توجهي نكرد. از مقابلش رد مي شدند. از رويش مي گذشتند. صداي خورد شدن استخوانهايش را مي شنيدند. خون ته كفشهاشان صحن را رد مي انداخت. شاگردش گفت مردم را مي بيني. ديگر برايشان عادي شده. چقدر سال است چقدرسال ، مردم عوض نشدند. وقتي باراولش هم بود فقط دورش حلقه زدند نگاهي به منارانداختند وبعد هم ردّ گيوهاشان بود وآجرفرشها .چند صد سال است كه اين كار را مي كند. گوني كارش را بر مي دارد مي رود بالا پشت گوشش را مي خاراند. هر دفعه كه خودش را پرت مي كند قسمش مي دهم. گاهي هم اوسا وشاگردي را مي گذارم كنارفحش مي كشم به ابا واجدادش. گوشش به اين حرفها نيست. دستش را مي گذارد توي سينه ام . هُلم مي دهد عقب. حواست كجاست. لهت مي كند ومي افتد جلو پاهام .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:39 توسط سید مسعود میرجعفری |

                                                 

 

پنهان كننده پرنده

 

چقدر براي بالا آمدن روح اجدادم منتظر مانده بودم .آنها بالا نمي امدند . همانجا خوابيده بودند . پيش خودم گفتم چه جايي بهترازآنجا. اگر من هم يك روح بودم آن هم از نوع اجداد . همانجا زير درخت مي ماندم . وهر آن به هلو هاي رسيده بالا ي سرم خيره مي ماندم . اماافسوس كه عمر درختهاي هلو زياد نيست و بعد از هفت هشت سال پيرولاسيده مي شوند . اما اگر چنين چيزي ممكن است پس چرا اجدادم نمي خواهند بعد از اين همه سال تكاني به خودشان دهند و سرازخاك بيرون بياورند وحداقل به به من كه سرگردانترين فرزندشان هستم آن هم از نوع شاخك دارش بگويند" بابا ولكن بيا"

چند روزي است كه دوتا شاخك روي سرم سبز شده است . اين رويش بسيار نابهنگام وانقلابي رخ داد . اولش مدتي بود كه پوست سرم مدام مي خواريد وخانمم ازاينكه مرتب سرم را مي خواراندم چندشش مي شد . حوله حمام را مي اندخت روي كاناپه ومي فهماندم كه چاره كارهمان است كه اومي پندارد. .اما داستان به اينجا ختم نشد وآنقدرسرم خاريد ومن هم خاراندم تا دو زخم كوچك روي سرم ايجاد شد . وبعد هم دريك حركت انتحاري دوشاخك به بلندي ده سانتيمترازنوع همانها كه بالاي سرحلزون بيرون مي آيد. چند ساعت ازاين ماجراي شگفت انگيز نگذشته بود كه خانم بعد ازيك معاينه سطحي تشخيص داد كه اين جانب به ضمره نرم تنان پيوسته و ديگر قابل تحمل نمي باشم . بنابراين آن مقدارازوسايلش را كه درساك جا مي شد جمع كردوازمعركه گريخت .

حالا دست ازپا درازترآمده ام زيردرخت هلو و زانوهايم را به سينه چسباندم وچشم به ده ها تكه سنگ دوخته ام تا روح اجدادم بيايند بالا وچاره اي كنند. اما انگاربا يد خودم دست به كار شوم و ارواح خفته را به هر ترفندي شده بكشمشان بالا .البته چيزهاي خيلي مشبكي هم توي ذهنم مي دود كه پدر بزرگم بعد ازاينكه شاخك روي سرش درآمد مُرد . اتفاق خيلي ساده رخ داد. شب خوابيد، صبح سرش خاريدو مابقي ماجرا....... و اول دي ماه هزارواندي قبل چفت زندگيش را انداخت . اين ماجرا درزير ترين لباس درلايه لايه هاي معنايي كدر، بالاي قبرش روي يك تكه سنگ ِ بزرگ ثبت شده است.

كاري ازدست هيچ كس برنمي آيد . تنها راه علاج بيرون آوردن روح اجدادم وچند پرسش ساده است . زيرا آنها قادرند تا فورمول داروي مخصوص را افشا كنند . اين موضوع لازم به ذكراست كه تا امروز هركدام از اجدادم كه به اين مرض دچار شده اند موفق به اين كار نشده يا اصلا توفيق پيدا نكردند تا به اين مرحله از زندگي بعد از رويش برسند . اما انگار اين فرصت به من داده شده است فرصتي گرانقدر . صدايي در خواب به من گفت تومي تواني تومي تواني .

يك روزبعد :

 شاخكم به رشد خودش ادامه مي دهد . خم شده است به داخل صورتم واز مقابل چشمهايم گذشته ومنگوله هايش افتاده روي گونه هام .

اين موضوع كه شكل وشمايلي متفاوت به خود گرفته ام برايم روشن است . دو تا شاخك دارم كه مجزا ازمن به زندگي خودشان ادامه مي دهند . مي فهمند. رشد مي كنند و هرزگاهي هم خود مختار مي شوند . قادر نيستم اين خصيصه  ذاتي شان را ناديده بگيرم .گاهي انها هويت شهرونديم را به خطرانداختند . اززير كلاهي كه مدتي است روي سرم مي كشم تا شاخكها در انظارعمومي مصداق رعب و وحشت وبرافروختن افكارعمومي نباشند و شاخك هايم شاخكهاي لعنتي دوست داشتنيم مورد تهديد قرار نگيرند، تكان تكان مي خورند . مجبورم براي اداي توضيح زبان بريزم واداي دلغكها را درآورم . يا بگويم من زير كلاهم يك جور پرنده حمل مي كنم .

اكنون عوام الناس مرا با هويت جديديم قبول كرده اند. كسي كه چيزي را زير كلاهش پنهان مي كند.  "پنهان كننده پرنده" . رشد طوليش ايستاده وچند وقتي است كه دارد قطور مي شود . بي صبرانه منتظرم تا به آرمانشهرش برسد . بالغ شود ودست از كشورگشايي بردار .

ديگر برايم تاريخ وساعت وروزو ثانيه وهيچ گرينويچي مهم نيست .آنچه مهم است بالا آوردن روح اجدادم است. شاخكها بالغ شده اند اين را ازاسكي كردنشان مي فهمم .

هلوها را چيده ام وگذاشته ام توي ديس . سرخ وخامه اي، آب دار. انگار كه مرباي هويج را داخل يك پياله خامه حل كرده باشي . پشت پنجره دانه هاي برف مي ريزد روي برگهاي سوزني كاج . دارم فكر مي كنم كه هلو هلوست زمستان و تابستان كه ندارد .فصل بندي واين مزخرفات براي زماني بود كه پلاستيك اختراع نشده بود وپشندي ها زير بازارچه ليچار بارهم مي كردند . حالا شده اند دكترپشنداني وساعتها درمورد صرف فعل خيارسبزدر بحثهاي آنچناني شركت مي كنند . درختهاي هلو هميشه خدا ميوه دارد وانوقتها هم كه نداشت براي اجداد ما داشت.  يعني اينكه هميشه خدا بازار داغ است .داغ داغ . اينجا هميشه آدمها زيرلباسشان چيزي را مخفي مي كنند . كج كج راه مي روند وهرقدم كه برمي دارند سربرمي پيچانند. هركسي براي خودش چيزي براي پنهان كردن دارد. كلاهم را گذاشته ام روي سروآن دوتا لوله نسبتا قطور استخواني رنگ با نوكهاي سياه دارند توي هم لول مي خورند . گاهي فكر مي كنم دارند..........بعد هم كلمات ممنوعه را ازسر بيرون مي كنم . به اجدادم فكر مي كنم كه اگرآنها اين صحنه هاي ركيك را مي ديدند به خودشان مي گفتند دارند روي برف سر مي خورند .

رفته ام زير درخت هلو كنار سنگ قبرها نشسته ام در حالي كه شاخكها مشغول اسكي كردنند . لابد ملتفتيد بنده بي تقصيرم . كلاهم را كشيده ام تا زير گوشها ومدام اجدادم را تف لعنت مي كنم . نه بالا مي ايند نه پاين مي روم . اويزان مانده ام زير درخت هلو .

 

 

                                                                                      

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:45 توسط سید مسعود میرجعفری |